مَن...

🍃Let the my Get up again

148

ما دلشدگان خسرو شیرین پناهیم
ما کشته ی آن مهرخ خورشید کلاهیم
ما از دو جهان غیر تو ای عشق نخواهیم
صد شور نهان با ما،تاب و تب جان با ما
در این سر بی سامان،غمهای جهان با ما...

به به 🤓

#غم_از_دل_ها_براندازیم
#رادیو_من

147


اون همیشه میگه، تو نفس خونه ای... گرمای خونه، معنیه خوشبختی خونه تو هستی، وقتی هستی همه چیز سرجاشه، وقتی با لبخند استقبال من میای و تمام خستگیای روزم از وجودم میرن، یعنی خوشبخت تر از ما نیست...
امروز بعد از دیدن این صحنه به حرفاش ایمان اوردم. اما شاید هیچوقت ندونه که ارامشه این گرماو خوشبختیه خونه، خودشه!

#از_برای_همسر_جان
#غیر_تو_هیچکسی_پیله_من_را_نشکست

146

کتابا دارن میرن خونه خان داداش 😁🤓

145

یروز شلوغ+!!
یه بعد ازظهر و کلی خستگی، بدو بدو خودتو میرسونی تا به دورکعت جماعت با اقات برسی، اخرم باصداش مردمو محو خودش میکنه و تو لذت میبری...
وای ازون روز که همین خورده ریزای عاشقانه نباشن!!

143

حال روحیم چندسالیه بهم ریخته، اما مقصر کیه؟؟؟ کیو میتونم یقشو بگیرم و اینده از دست داده ام رو ازش طلب کنم؟؟؟
فقط دل تنگ یک نفرم و فقط جگرسوز کسی دیگه...!
بگذر این روزای سخت،بگذر....

142

خزان منم جوانه تویی...

پ.ن
داغاتر از داغان! دارم دق میکنم...

141

محبوبه اومد بگه یک دختره آپارتیه گفت یه دختره اپاراتیه😂
اینساید مای هوم مامی😎
همسر خسته از کلاس مجازی کنار شومینه خوابش برده و منو محبوبه ساعت ۱ونیمه و توی اتاق خواب ریره ریزه میخندیمو فیلم میبینیم و حرف میزنیم.
اخه من ته تقاریه بابام جمعه بدون ته تقاری محاااله...😉

140

فاجعه!!
آب نداریم!!! اونم بعداز باشگاه! اونم وقتی که اقای خونه توی راهه و حتماااا که گشنه ست😦
اونم وقتی که خانوم خونه تنبل شده و شام درست نکرده😶
خدایا خدایااا وضعیت لره بااا😣😭

139

خب، خب از اتاق فرمان دوباره اشاره میکنن که ما برگشتیم خانه پدری 🙈🙈🙈🙈🙈
و الان هم در انتظار سید برای رفتن به باشگاه🏃‍♂️🏃‍♀️💪

پ.ن
دعواهای مکرر برادرجان با مادرجان سر من!!!
ابوالفضل: بااین که جابرو از همه بیشتر قبول دارم ولی به اینکارش که جلوی پیشرفت اینو (منو منظورش بود😣) گرفت میگم ....😐(بووووووق)
مامان: باشه بسه انقدر نشین جلوی این (بازم من منظورشون بود😭) این حرفارو نزن، بسشه هرچقدر خودش خودخوری میکنه شوهرشه نمیتونه زندگیشو ول کنه، شوهرشو ول کنه، لابد اون (همسرجان منظورش بود😶) اینجوری صلاح دیده...
برادر با عصبانیت:😡: بسه بسه طرفداری بیجا نکن اگه جلوی اینو (!!!!!) نگرفته بود اگه میذاشت درسشو میخوند کارشو میکرد الان به یه جایی میرسید، ترسید چیکارش کنن،بخورنش توی دانشگاه؟؟؟؟ تا کی میخوای ....
دعوا
دعوا
بحث
دعوا
جر

و من :😢😭😣😡
و قلبم:💔😭

138

دوستت دارم....

کاش خود واقعیتم مثل توی فیلمات بود!

به هر حال دوستت دارم!


کنعان که همیشه و همیشه از دیدنش لذت میبرم

فیلمی که هر بار گوشیم زنگ میخوره یادش میوفتم 😊 چون 3ساله گه زنگخور گوشیم،اهنگه معروف این فیلمه... 


#ترانه_جون


-----------------------------------------------------------------------------------

پ.ن

بعد از وارد شدن به لینک زیر، و ورود به این صفحه میتونید اهنگ رو گوش بدید

لینک



137

یه مثل معروفی توی خانواده ما هست اونم اینه که :
هیچ جا خونه ی خود ادن نمیشه، حتی خونه ی خود ادم!!! و همه ام بهش معتقدن اما واقعا الان من بهش رسیدم 😂

136

داریم میریم به خونه 😍😍😍😍 خونه قشنگم من دارم میاااام

135

به تو جان می دهم این قید بدون شرط است
غیر تو هیچ کسی پیله من را نشکست
غیر تو هیچ کسی دور من انگاری نیست
غیر تو در تن من حس دگر جاری نیست
تو خودت خوبی وگرنه به تو اصراری نیست

#از_برای_همسرجان
#دااااغه داغه😉
#دانلود نکنید پیدا نمیکنید😜

134

رو به ره دگر من از بر من سفر مکن
بر دگران نظر مکن جان جهانی که از تو عالم بستانی
ای غم رخت اتشی زده بر دل و جانم
بعد ازین دگر از برت سفر نه نتوانم....
بی تو کجا سر بنهم
از غم دل چون برهم
سنگم اگر جان بدهم
هر چی که دارد دلم از خیال تو دارد
چون به خیالش نصیب از وصال تو دارد
گر همچو من گردی دچار
اگه شوی از غم یار
از حالت این دل زار ....


+ یعنی این تصنیف (آینه دار) سالار عقیلی رو اگه گوش نکردی نصفه عمرت بر فناست!!!

لینک دانلود



133

از مزایاهای خونه مامان اینا اینه که مثلا همینجوری عادی خوابیدی یهویی حلما میاد بالا سرت و همینجوری که داره چشماشو میماله میگه :
آبجی، بیا تیفه (کیف) دلاسای منو ( لباس) از حیاط بیار ...  
این از کجا پیداش شد کله سحر ؟؟؟؟؟؟ :))))

132

چندوقته عجیب دنبال ایفون ۴ یا ۵ هستم...
فقط این دو ورژن، ترجیحا ۴ اس!
کسی سراغ داشت بگه

131

یاد تو چه میکند با حال خراب من ...؟؟ 
زخود بیگانه منم...

130

جهش در خاطرات با مامان و محبوبه....
هر ادمی توی زندگیش یه نفرو داشته که بعد اون فقط بقیه رو میتونه دوست داشته باشه، اما هیچوقت دیگه عاشق نمیشه...!

129

تو اون شب، زیباترین عروس شهر بودی...

پ.ن
مرور عکسای عروسیم، فکر و فکر و فکر....

128

میخوابانم این چشمان پابند تورا....


127


وقتی که از این خونه رفتمو خونه زندگی خودمو شروع کردم هیچوقت فکر نمیکردم یروزایی برسن که حسرت بکشم که دوباره جزیی از ساکنین این خونه رو باشم... 

با مامان توی حیاط نشسته بودیم و حرف میزدیم و حرف ... گاهی با نگاه و گاهی با زبون و گاهی هم با دل...

با نگاه اشاره میکرد و میخندید از خنده های خواهر زن مستاجر!

با زبون میگفتیم از قشنگی و تفاوت خونه ها گاهی هم از سرک میکشیدیم به فراتر از رازهای یک خونه، گاهی هم میرفتیم توی دوران قدیم و دل میدادیم به خاطره ها

من غر میزدم که تو داری چیکار میکنی بااین ۲۰ کیلو پیاز؟ اونم توضیح میدادو بعدم با حالت طلبکارانه و تشر میگفت پس بذارم بگنده؟ 

 بعدم توی دلم میگفتم مطمینا اگر منم بودم همین کارو میکردم چون دختر توام...

پاشدم و از روی بندای پر لباس ملحفه لحافی که چتدوقت پیش با شستنش خرابش کرده بودم و حالا با تجربه مامان شده بود عین روز اولش برداشتم و بازم حرف بزن حرف بزن اوردمشون توی خونه تا بدوزمشون، وقتی اومده بودم تو، نور افتاب دم ظهر که سعی میکرد مثل صبح لطیف باشه رو روی گاز خونه شون دیدم و بوی غذایی که منو میبرد سمت این اشپزخونه با صفا... 

بوی زندگی توی خونه پیچیده بود ، نگاه کردم به قابلمه ها و توی  سرم مرور کردم:

من بااون همه قابلمه های گرانیتی و سرامیکی و .... چرا نمیتونم این بو رو توی خونم بیارم؟ حتی با قابلمه های روحیم! 

رادیو رو روشن کردم طبق عادت خونه خودم و نگاه کردم به این خونه و زندگی.... 


پی نوشت ها...:

+چرا پرده های کر کره ای این شکلی میشن توی عکس؟؟؟؟😡

+همیشه حسرت کابینت های زیاده اینارو میکشم 😣😳باب وسایلای منه!!! ایش، اصلانم قشنگ نیست😭😈🤢

+من عاشق شویدپلو با مرغای مامانم😍

+ماشین لباسشویی کجا قایم شد؟؟؟🤔

126

48ساعت تنهایی شروع شد


#سه شنبه های‌بد! 

فرار کردم از خونه ای که تا فردا نیستی...


پ.ن

به قول خودش این اراک رفتن برای هرکسی هیچی نداشت برای من داشت، حداقل سه شنبه ها یه سینما میریم با فاطی🤗😜 

امروز چی ببینیم؟؟ میلیونر میامی! جیغ و دست و هورااااااا

125

چه بگویم ازین عشق دل؟؟😥
من چقدر دوستت دارم دختر اخه؟؟؟؟

#لیلا_جانم
#فیلم‌ارزشمند‌دلشدگان

124

از صبح تاحالا درگیر این دکتر و اون دکتر و بلاخره خوشیختانه جواب فعلی از نوار عصب اینه که چیزی نیست! و فقط درگیری و اسیب یه سری از دیسکهای دست و پاهاست‌...
و این داستان فعلا ادامه دارد...!
از خستگی دارم جون میدم!

123

چه کنیم؟؟؟
پیام نور : مهندسی جامع کامپیوتر 4سال( از اول)🤔 و مترجمی ادبیات زبان انگلیسی هم همینطور 

علمی کاربردی جهاد: آی تی جانم❤️ 2سال( جالبه استخاره این مکان برام هربار گرفتم خیلی بد اومد! برعکس پیام نور! )

دانشکده فنی مهندسی غیر انتفاعی و آزاد : ادامه مهندسی نرم افزار 2سال 😣

کدامین؟؟؟ مسئله اینست! جالبه به هرکی ام میگی میگه هیچ کدوم! دانشگاه میخوای چیکار؟؟

پ.ن
بلاخره همسر با دلی خون راضی شد اما بعد از استخاره و یه تومااااار قید و شرط جابر دیدیم خیلی بد اومد!!!! 
یعنی قسمت نیست؟😯

122

پدر: شما چون به منزل ما اومدین بدون آرایش تشریف اوردین؟ یا نه همیشه اینجوری هستین؟
مارال: خیر من همیشه همینطورم، من دختری نیستم که وقتم رو با آرایش و جلوی اینه پر کنم، من وقتم رو صرف نوشتن میکنم....

#مرگ تدریجی یک رویا!

121


ایشون جز اولین مرد جذاب زندگیمه ‌😍

120

باید به این دستبند عادت کنم ... 

119

بازگشت همه به سوی آنجاست 🌞🤓😜

پیش به سوی خانه پدری آن هم با ماشین شاسی بلند( اتوبوس ) باباجون 😉🚌🚃

118


دعای بعد از نماز صبح 😕😕😕😕

#بنشین لحظه ای رو در روی من چایت را با عطر من هم بزن

#همسرمدام تذکر میده،( خانومم مراقب باش دستتو😡😢 )دیگه جلوش گوشی ام نمیشه دست گرفت! 😣

پ.ن

الهی دوشنبه که برای گرفتن نوار عصب رفتیم بیمارستان هیچی نباشه تا خیال این همه آدم راحت بشه!! نمیدونستم اینهمه برای همه مهمم😅

117

آقای عزیز کتونی سبز فسفری خیلی خززززززه
برای چی میپوشیییی؟؟؟؟؟؟ اونم با پیرهن آبی روشن!!!!!!
توروخدا یکم توی آینه خودتونو نگاه کنید بعد بیاین بیرون!


پ. ن
اندر احوالات انتظار در مطب دکتر خوشرو

116


بخاطر این چندتا جیگولی خونه ما شده کاروانسرا 😞و قیافه همسر 😡 

115

بعدازظهر جابر وقت گرفته تا بریم پیش دکتر و ببینیم بلاخره باید چه کنیم با دستی که شوخی شوخی اینجوری شد، چجوری؟ یکی از متخصصان می‌گویند 🤓
تاندون دست چپ شما پاره شده و نباید دست حتی به ظرف ها بزنید( امروز شدیداً کار داشتم 😅) و همسر این شکلی😲 و بعد هم این شکلی 😭😭😭😭 شدند!
حالا دلیل چی بود؟ چند وقت پیش به پشت نشسته بودم روی مبل و دستم هم برعکس پیچونده بودم به سمت مبل(!!! )توانایی انجام همچین مدل نشستن عجیبی در خودم دارم 😁 و در همین حین همسر حواسش که نمیدونم کجا بود اومد کنارم بشینه یهو دیدم دستم خرررررررررچ صدا داد :
من😢
همسر 😲😰
و بعد من 😭😭😭😭😭
و همسر نوازش و مهربانی پیشه کردندی و گذشت تااینکه کم کم دستم ضعف کرد و توانایی بلند کردن حتی یک بشقاب رو نداشتم و این شد که پیگیری کردیمو دیدیم بعله! هرچی هست مرتبط هست به پارگی یا آسیب دیدگی تاندون دستم.
خلاصه دعا کنید که چیزی نباشه وگرنه من همچنان همین شکلی‌ میشم 😭

114

میخوابم تو مثل هر شب در خواب منی میخوابانم این چشمان پابند تو را
بنشین لحظه‌ ای رو در روی من چایم را با عطرت هم‌ بزن
بنشین تا شود نقش فال ما نقش هم‌ فردا شدن

این آهنگ فوق العاده از فیلم مذخرفه طعم شیرین خیال 😕

113

وقتی از عمل دستچپ حرف می‌زنیم در واقع از چه حرف می‌زنیم؟؟؟
همسر مدام اشک میریزه، اشک میریزه و اشک میریزه...
خوبی بدی دیدید حلال کنید 😜😢😭

112

دیشب به اصرار علی آقا اومدیم خونه آبجی اینا خوابیدیم...
همین!

111

اینجا کجاست؟؟؟؟ 🙄😜



#آب_بازی 🤗🏊‍♂️🏊‍♀️

110

اولین روز باشگاه، سرووویس شدیم!!! 😪😪😪
دارم میرم خونه م، خونه قیشنگم اونجا الان هیچکی منتظرم نیست. ولی ایشالا همسر تااخر شب میرسه.
باید خونرو مرتب کنم لباسارو بریزم توی ماشین، غذا درست کنم و دوش بگیرم ااااوف کلی کار دیگه!
فردام ایشالا قراره بریم استخر 😜😍
هوراااا
پ. ن
این راننده خیابون تهران شبیه اون مربی ساعد سهیلی توی فیلم لاتاری هستش 😍

109

یک مشت وحشی با لقب '' هنرپیشه'' و یک مشت وحشی تر و احمق(! ) تر، با عنوان طرفدار ریختن توی اینستاگرام، غیره و غیره، فضای مجازی ام به گ... کشیدن!!!
بسه دیگه تا کی میخواین توی کار جامعه دخالت کنید؟؟؟؟
شماها که بادی به هرجهتید پس لطفا لال بشید و بذارید مردم زندگیشونو کنن!

108

Being busy or wrapped up... ؟؟🤔


Morning beauty in street mom!! 😘😍🌞🌞💐


پ. ن

دستای یخ زده کله صبح!!! 

107

نمیدونم قبلا گفته بودم یانه، اما اوایل که میگفتن ازدواج که کنی حتی دیگه نمیتونی برگردی خونه پدریت، خندم می‌گرفت!!!

پیش خودم خیلی چیزا سوال بود! مگه میشه؟

این چندوقت که جابرجان، مجبورن برن اراک و منم اجازه ندارم توی خونه بمونم از دست حاج خانوم(! ) مجبورم سه و چهارشنبه هارو در این خونه، یعنی خونه پدری سر کنم...

خب مزایاهای فراوان رو کنار بگذاریم. 

اما نمیتونم انگار دووم بیارم، حس می کنم خونه خودم که باشم به قول قدیمی ها پامو میتونم درازتر کنم!!! 

هرچند اینجا هم انصافا صدبرابر خونه خودم بهم رسیدگی می‌شه اما باز هرکارکنی خونه خودم یچیز دیگست.

این روزا معمولا سعی می کنم با خرید و سینما و گاها رستوران و کافه خودمو سرگرم کنم تا یادم بره که یار در این شهر نیست...

اما در کل میخوام بگم منی که میکشتی تن به ازدواج و جدا شدن ازون حجره دلبرانه نمی‌دادم، حالا ببین چقدر تغییر کردمو چه موج عجیبی در تمام وجودم بوجود اومده!

صبحا که برای نماز پامیشم میرم توی راه پله یه نگاهی به حجره ای که حالا تبدیل شده به جهازخونه محبوبه میکنم و یه لبخند تلخ میزنم! تلخ به آینده و تلخ به گذشته...!!! 

106

با تمام چرتیش باحال بود
#لازانیا

105

بعد از ظهر می‌خوایم با فاطی(همون حاج خانم)بریم سینما فیلم لازانیارو ببینیم.
چندوقتی هست بهش قول دادم و حالا امروز وقتشه.
انشاالله...

104

چقدر ساده بهم ریختی روان مرا، بریده غصه ی دل کندنت آبای مرا

قبول کن که مخاطب پسند خواهد شد، به هر زبان بنویسند داستان مرا

گذشتی از من و شب های خالی از غزلم، گرفته حضرت دستان تو جهان مرا

سریع پیر شدم آنچنان که آینه نیست، شکسته در دل خود صورت جوان مرا

به فکر معجزه ای تازه بودم و ناگاه، خدا گرفت به دست تو امتحان مرا

سریع پیر شدم انچنان که آینه نیست، شکسته در دل خود صورت جوان مرا......

گوش بدید، زیباست....

103

دوباره این سه شنبه های لعنتی...!!!
همسر رفت😢😭😭😭
و منم دوباره ویلان و آواره... فعلا که ترجیح دادم صبحو با حاج خانوم باشم! داریم میریم به به بازار تا هم من حال و هوا عوض کنم هم اوشون یه لباس بخره.
خرید کردنو دوست دارم 😜

102

😕😕😕😕😕😕😕 درگیری این روزامون ...


101

نتایج استخاره های دانشگاه :

دانشگاه جهاد!!



استخاره دوم برای همین دانشگاه!



استخاره سوم برای دانشگاه های دیگر، مثل پیام نور:

100

امشب اومدیم خونه مامان اینا بخوابیم، عزیزم اینجاست.
توی خواب داره حرف میزنه و مصی مسخره میکنه 😁
حال و روز پریشونم... 
دنیا ازینجا... 

99


خونه مامان اینا به روایت تصویر 3/3


98


😢😢😢😢😢😢😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

97

اصلا این تصنیف بیابیا محمد معتمدی، یه آرامش جیگری درش نهفته ست، که روحتو جلا میده.. 😊

گل امیدم پر پر کن
غم دلم افزون تر کن
زعشقت خون کن دل را...

96

چقدر امشب دلم گرفته...

95

امشب آسمون اینجا ستاره داره...

94

دنیا از جایی که ولو شده ام 2/2



سه شنبه هارو دوست ندارم... 

همسر کجایی 😭؟ 

93

دنیا از جایی که ولو شده ام...

خونه مامان اینا به روایت تصویر!


92

ساعت هول و هوش 10 شب بود..
با همسر در حال حرف زدن بودیم، و منتظر تا برادر عزیزترازجان از سرکار برسه و صدامون  کنه تا بریم بالا، یه فیلمی ببینم تا خستگی هفته ازتنمون در بیاد.
ساعت 10 و 10 دقیقه
همسر از  فرط خستگی کم کم داشت خوابش می‌برد، اما من خسته نبودم ولی احساس خواب آلودگی داشتم... 
ساعت 10و 16 دقیقه... 
ما هردو در حال بیهوش شدن!
ساعت 10 و 30 دقیقه 
برادر جان از سرکار برگشته و طبق عادت همیشه درو زد و کمی صبر کرد و بعدم فرار کرد، من صدای درو میشنیدم اما نمیتونستم بلند شم چشمام یکم باز شد، تمام نورای خونه روشن بود... 
و بعد دوباره از حال رفتم!
توی خواب انگار دست و پا میزدم، هی دست و پا  زدم تااینکه، یکدفعه چشمام رو کامل باز کردم 
ساعت چرا 12ست ؟
ما کی خوابمون برد ؟ بلند شدمو چراغارو خاموش کردم، دوباره درازکشیدم.
حالت تهوع و سنگینی سرم انگار داشت میفهموند که حسابی افت فشار داشتم. دست زدم به سرم، یخ بودم  تمام تنم توی سرما بود ولی بخاری روشن بود! در اتاقا هم کیپه کیپ بسته بودن...
دوییدم سمت دستشویی، از ترس حالت تهوع یکم صورتمو شستم و صبرکردم. حالم بهتر شد. 
اومدم بیرون، همه جا تاریک بود، گوشیمو برداشتم، دیدم برادر جان پیامی من باب رفتن به خونشون زده که کجا موندین پس؟؟ ؟
بازم حالت تهوع داشتم، بدنم یخ بود هنوز. 
احساس خفگی داشت جونمو می‌گرفت، یه ذره آب خوردم و سریع همسرو بیدار کردم، حدسم درست بود، گاز داشت مارو آروم آروم خفه می‌کرد! سریع به ابوالفضل خبر دادم و اونا بدو بدو اومدن جلو در تا درو باز کردم دوییدن پنجره هارو باز کردن و بخاری رو هم خاموش!!
 جوری بیهوش شده بودم که انگار وقتی پاشدم، هیچوقت خواب نبودم. هوشیار هوشیار بودم ... 
بخاری حین روشن شدن کامل روشن نمیشه و شعله هاش نیمه روشن میسوزن، و گاز خام آروم آروم کل خونرو میگیره، ما که فکر نمی‌کردیم هیچوقت با درزای خونه گاز توی خونه پخش بشه شب غافل از خراب سوختن شعله گاز، درای اتاقارم بستیم تاخونه گرم بشه. غافل ازین که در چند قدمی مرگ بودیم... 

صبح همان روز: 
صدای زنگ تلفن... 
همسر جواب داد، خبر فوت گروهی از مردم روستای نزدیک شهر، که بر اثر سهل انگاری  و روشن ماندن شیر گاز  جمعیتی در مراسم ختم منفجر میشن و گروهی هم میسوزن... 
عکس العمل من: 
من اصلا دلم نمیخواد اینجوری بمیرم. 
همسر: خدانکنه ، چجوری مثلا ؟ 
من: اینجوری که آدم یهو منفجر بشه ! بدم میاد، میترسم، میدونی چجوری دوست دارم؟ دلم میخواد آدم ارووووم توی خواب بره... بدون هیچ دردسرو مکافاتی!!! مثل نشتی گاز...!!! 


پ. ن
حسبناالله نعم الوکیل، نعم المولی و نعم النصیر. 
خدای برای ما کافیست، اوست سرور و یاری کننده... 

91

بغض میکنم بیاد لحظه های تلخ آخرت
تو فکر میر مو...!

#محسن_فیووریت

90

بیا بیا دل ستم دیده مرا عاشق تر کن
تو جان شیرینی
عشق آفرینی
بر آسمان دل من مه و پروینی

#محمد_معتمدی

88

یادم نیست چه مناسبتی بود که این سیم کارت دائمی( 12) رو همسر برام هدیه خرید، ولی روزی که اومد دنبالم و گفت بیا بریم یجا کارت دارم هیچ فکرنمیکردم برای سند زدن سیم کارتم باشه. میدونست من دوست دارم اما اینم میدونست برام مهمه که حتما به نام خودم باشه.
خلاصه یخورده اونروزا چون منو نمیشناخت انگار می‌ترسید ازین کار، اما حالا کارش به جایی رسیده که گاهی بدون اینکه به من حتی بگه پول قبض موبایلمو پرداخت میکنه.
وقتی پست قبل و گذاشتم این خاطره توی یادم اومد...
نومزدنگ در کنار تمام تلخی هاش، اما خیلی شیرین بود!🙄
پ. ن
به این فکر میکنم شاید این کارا خیلی از نظر خیلیا مهم نباشه، اما من فکر میکنم این یعنی من حواسم به حتی ریزترین اتفاقات هست! پول تو جیبیاتو دست خودت نگه دار و فقط برو گل گلی بخر! 😉
😅😅😅

89


حدودا این ماه نزدیک به 30 تومان در نیمه ماه هزینه موبایلم شده بود ، با یه قیافه محزون اومدم امشب پرداخت کنم یهو دیدم 0 شده ! 🤤😁

موشکر هستم از اون عزیزی که این موهبت رو در حقم انجام داده 🤚🏻😊 

دوست عزیز لطفا ماه به ماه به این کار ادامه بده  

با تچکر 😓

پ. ن

کی میتونه اینکارو کرده باشه جز همسرعزیزترازجان 😚؟ 


87


شهر در امن و امان است...
به تلافی گلهای قشنگ عروسیمون که از ماشینمون کندن 💔

پ. ن
فامیلا دیشب میگفتن واقعا این چه عروسیه؟مثلا رفته رامک! 
گفتم واقعا منم که عروس رامک بودم این شکلی بودم؟ بعد همه گفتن تو توی عروسیت بانمک بودی ولی خیلی خیلی بانمک تر شده بودی! این چیه بابا ! 
 و اندر دلی که ذوووق جوانه میزد! 😍😎

86

آمدی جانم به قربانت...؟

85

توی این خونه نماز صبح برای من از همه چیز خاطره آور تره! یعنی در این حد؟ آخ که چقدر اینجا خوبه...

84

دانشگاه جابر شروع شده و من ازین به بعد دوسه روزی رو در هفته مهمان خانواده خودم و همسرم هستم.
این هفته رو فعلا روز اول رو اینجا بودم. آخه پنجشنبه عروسی داریم، دم خروسی داریم 🙄 چی شودهههههه؟ بخاطر همین باید رنگ موهامو به زیتونی تغییر میدادم که اون الحمدلله بلاخره همونی شد که میخواستم. رنگ موهای حلما جونم 😘
میدونی که راضی به رفتن نیستم منتهی حریف مادرشوهر نمیشم!!! هرچند همسر خودشو مثله همیشه کنار میکشه و من طبق معمول تنها باید برم.
من این سر دنیا و اون اونور دنیا...
خدایا این یک سال تموم شه زود! مرا طاقتی نیست!!

پ. ن
لازمه بگم فشارم به روی 8 بود؟؟؟؟
حالی چنین خراب!!

83

قشنگیش به همینه که وقتی میری به خونه پدریت، بابات که دیدت گل از گلش میشکوفه و محکم بغلت میگیره و ماچ محکم میکنتت!
و از همه قشنگ تر اینه که با هیچکس دیگه این کارو نمیکنه 😜 یعنی ته تقاری یه چیز دیگست! 😏

#سایه_ات_مستدام_ای_عشق

82

دیشب امیرو بردم سینما، سمیه ام هرجوری بود راضی کردم تابیاد، خیلی خوش گذشت بهمون.
مخصوصا که امیرعلی بااون غرور جذابه مردونش آخرش که داشتم لباسامو عوض میکردم اومد و بغلم کرد و آروم گفت : زن دایی دستت درد نکنه که بردیمون سینما 😘
من با تعجب گفتم خواش میکنم امیرجونم 😚

نامبرده بدون من هیچ کاری نمی کنه، و از افتخارات اینجانب اینه که مامانش با کتک نمیتونه نگهش داره ولی هر جا من باشم بدون شک اونم کنارمه 😓 وابستگی های این بچه گاهی آنقدر عجیبه همه مات می‌مونن!! خودم از همه بیشتر !  ولی یه غرور خرکی داره که هیچ جوره نمیتونی استدلالش کنی! درست عین یه پسره 20 و خورده ای سالست! 
در کل یخورده دیر آشنا شدم باهاش وگرنه 17 سال تفاوت سنی چیزی از علایق من کم نمی‌کرد 😅

#امیرعلی_جون
#هشتگ

81

من، یه ابر بی بخار...
ادمای زندگیمو، اعتماد نا بجا،
از یه جا به بعد دلو باورای من شکست!!!

#سرنوشتمو_ببین!
#محسن_فیووریت

80

سرنوشتمو ببین
مهربونترینشون
غصه هاش به من رسید
شادیاش به دیگرون...

#محسن_یگانه (فیووریت)

79

امروز وقتی رفته بودم بیرون، یکی از دوستای دوران هنرستان‌ رو دیدم، که خیلی باهم صمیمی بودیم، کنارم وایستادو کلی باهم خندیدیم یخورده که بحث جدی شد برگشت گفت شنیدم زن شیخ شدی!!! ؟ آره! ؟
گفتم آره دیگه، تو از کجا خبردار شدی..

پ. ن( جاداره اینجا یادی کنیم از سوقان دیق(!+!)که نمیدونم درست نوشتم یا نه اصلا اسمش و، آدمای بسیییار جالبی هستن، علی الخصوص کسایی که مستقیما توی همون روستا هنوز زندگی میکنن، اخلاقا و رفتارای خاصی دارن، گویش بسیار مشابه با ساوجی های عزیز، و البته جاداره اینجا یادی کنیم از بسیییار کنجکاو بودن اونها، و کمی تا قسمتی دهن لقیشون! )
بعد دختر خاله اش که دوست خواهرشوهر دخترخاله منم میشه، گفت : من از زینب شنیدم که ازدواج کردی و...
خلاصه!
کلی گفتیم و خندیدیم و بعدم جداشدیم، میدونم که اونم الآن داره به این فکرمیکنه که وااای چقدر سخت و هزاران فکر دیگه که آدمای ما گاها به اشتباه راجع به هر آدم دیگه ای میکنن.
امروز میخوام درباره همین موضوع حرف بزنم :
اول اینکه واقعا ما آدما چرا خودمونو توی جایگاه قضاوت میذاریم؟ مگه ما تابحال زیر یه‌ سقف با آدمی که راجع بهش اینجوری قضاوت میکنیم زندگی کردیم؟
خیلیا از دوست و آشنا و فامیل و در و همسایه از من میپرسن سخت نیست با طلبه زندگی کردن؟
یا حتی بعضیام که بنظرمن از رده فهم و شعور اجتماعی در جایگاهی قرار ندارن، به خودشون اجازه میدن که به من چون همسر پیش نماز مسجدم، بگن حاج خانوم!! چون به شوهرم میگن حاج آقا!
خب، هرچند که من اصلااا ازین لفظ( و هر لفظ دیگه ای) ناراحت نمیشم، اما خیلیا رو دیدم که بدشون میاد!
نمیدونم، شایدم میخوان مثلا یه تیکه بندازن، ولی بنظر من آدم باید خیلی نادون باشه که به کسی که حسرت داره روزی حاج خانوم بشه، به تیکه بگه حاج خانم!
مثل این میمونه که آدم به کسی که حسرت دکتر شدن داره بگه خانم دکتر!!! و بعد خرسند باشه ازینکه، هه بهش تیکه انداختم!
در هرحال..
ما همه مون یه انسانیم، اما همیشه انسان ها به دو دسته تقسیم میشن، آدم های نادون و آدم های دانا
انسان های دانا کسانی هستن که به هر چیزی سر سری نگاه نمیکنن، اول فکر میکنن مسائل رو میسنجن، و بعد راجع بهش تصمیم میگیرن، نه قضاوت!
و آدم های نادون، همیشه سعی می کنن در جهل و نادونی خودشون بمونن، و ازینکه در این جایگاه هستن احساس غرور کذب میکنن! و البته فقط یک انسان نادونه که میتونه اینهمه از خودش مطمئن باشه.
خب، انسان دانا چی میگه؟ میگه که کسی برای زندگی توی جامعه به آینده خودش باید شغلی داشته باشه، حالا این شغل ممکنه هرچیزی باشه! یکی ممکنه دکتر متخصص باشه، یکی ممکنه راننده کامیون باشه، یکی ممکنه کارمند شهرداری باشه و خیابونارو تمیزکنه، یکی ممکنه بنا باشه و فلگی کنه، یکی ام ممکنه میلیاردر باشه و توی کارهای تجاری باشه! یکی ممکنه دانشمند باشه، یا عالم و محقق، که همیشه سرش توی درسو بحث باشه، یکی ام ممکنه نه، فنی کار باشه و صبح تاشب با دستگاه سروکار داشته باشه.
همهههه اینا، برای یه هدف زحمت میکشن، اونم رفاه اجتماعی و هزینه های براوردشده برای تامین همین رفاه.
پس:
کسی که دانشگاه درس میخونه و مهندس و دکتر میشه
یا کسی که توی خانه هنر و سینما درس میخونه و هنرمندمیشه
با کسی که توی حوزه علمیه درس میخونه تنها تفاوتش مثل بقیه مردمه، اونم توی نوع درسش. پس این آدم جدا از بقیه نیست!
اونی که روپوش سفید میپوشه و راه میره و تمام قدشو پول میگیرن، همونیه که به همون اندازه درس خونده اما چون توی حوزه علمیه بوده پس بنابراین :
نباید در برابر زحمتش هزینه ای دریافت کنه
مردم باید بخاطر لباسش( که لباس پیغمبرخداست، لباس همون امام حسینیه که براش سرو دست میشکنن) مسخره اش کنن.
اگر حرفی بزنه حالا به هردلیلی ایرادی توش باشه همه مردم این حقو به خودشون میدن که مورد استیضاح قرارش بدن، اگر همکارشون از سر نادونی هرکاری کنه باید تمام اونها جواب پس بدن و.... خیلی چیزای دیگه!!!
اما اگر یه دکتر آدم بکشه،( که الحمدلله صدقه سر اطلاعاتی که خواهر از بیمارستان میاره هزار جورشو دیدیم که بخاطر بی توجهی به مریضی که میلیون ها پول بابت دوا دکتر مریض دریافت کرده) هیچ کسی حرفی نمیزنه، یا اگر مهندسی خونه ای بساز که مردمش با فوت روی سرشون آوار بشه زندگیشون، باز همین مردم نادون، سکوت میکنن و باز هم طرفداری میکنن.
اما امروز زهرا  همون دوست قدیمی، اولین نفری بود که از من نپرسید : وااای سخت نیست؟ چرا باید سخت باشه!؟ اصلا دلیلش چیه  ؟ هرکسی با یه پسر مذهبی ازدواج کنه یعنی الان یه کمربند بسته دور کمرش و کلفتی میکنه و عذاب و زجر میکشه؟ نخیر! 
 خیلیا ازمن این سوالارو کردن، اما هیچکدوم مطمئنا آرامشی که توی این سختی من دارم. و ندارن. 
مردی که توی هر شرایطی مواظب همسرش باشه نذاره یه گوشه چشمشو کسی ببینه، این محدودیته ؟ من اسم اینو محدودیت نمی‌ذارم. اسمشو دوست داشتن میذارم ، و معتقدم مردی که زنش رو ولنگار ببینه و درست عین یه سیب زمینی پشندی کنارش قدم میزنه مزد نیست، همون سیب زمینیه که گفتم.
وقتی خیلی ازین رفتارای مشابه رو میبینم خداروشکر میکنم سختی که پشتش اینهمه فراق بال باشه آرزوی هر زنیه منتهی اون زنا مردی مثل مرد من ندارن تا مفهوم سختی رو بفهمن. 
نه تنها نرد من بلکه 70  80 درصد از مردای مذهبی. اونایی که اونهمه آزاد بودن الان توی دادگستری در حال دویدن دنبال مهرشونن. و معتقدم هستن که حقشون پایمال شده ! 
کدوم حق؟؟ کسی که خودشو در معرض بدترین فاجعه ها ی جامعه قرارمیده حقش همون گوشه خونه نشسته و دق کردن. 


پ. ن
بدلیل ضعف چشم، برای امشب کافیه، ادامه بحثو توی پستای بدی میذارم

78

توی این آپارتمان، یه قانون نانوشته هست بین ما چهارنفر( همسر و من، برادر و همسرش)، اونم اینه که، فیلم ترسناک نباید تنها دیده بشه و صفاش به باهم دیدنه.
امشبم برخلاف قانون همیشه که باید جمع تکمیل باشه، منتهی برادر جان عزیزدل، شب کار تشریف دارند و همسرش مهمان خونه سبز ما.
نامبرده الانم درکنارم بخواب رفته، چون لِوِل ترس فیلم بالا بود، ایشون به منزل نرفتن و امشب رو در اینجا موندن.
ساعت حدودا نزدیک 2صبحه منم بشدت خسته!
برم که فردا باسیدزهرا قراره بریم دوردور...

پ. ن
فیلم امشبمون: البته پوسترش برای قسمت دومه ما قسمت 3رو تموم کردیم. 

77

تو می‌روی که ابر غم ببارد...

#chartar

75

امروز جز روزای شلوغ زندگیم بود!
جابر رفته پایین دوستش ساعت ۱٢ ونیم نیمه شب زنگ زد که بیا پایین کارت دارم...
امیدوارم خیر باشه. نشستم و نگاه به ساعت میکنم.
خونه خواهر شوهرجان بودیم ربع ازساعته که رسیدیم خونه. ساعت نزدیکه 3صبحه و دارم کتاب میخونم و منتظرم تا جابر بیاد از پایین ببینم چیکارداشت دوستش.
و رادیو عزیز تراز جان در حال صحبت با من.

73

سال اول زندگی ما، با اهنگای حامد همایون بیشتر از هر کسی دیگه ای گذشت، مخصوصا اینکه من برای هر مناسبتی، یه مراسم خفن میگرفتم، امروز دلم چون هوا یخورده گرفته ست یهویی دل منم گرفت و رفتم سراغ ارشیوم.
بعد اهنگ عاشقانه رو پیدا کردم، پلی کردم ...
کللللی خاطره اومد توی ذهنم!
به نظر من خواننده ها توی غم و شادی مردم شریکن! یعنی چنان خاطراتو یاد ادم میارن که البوم یادگاری نمیاره!

پ.ن
وی جز نامبرده، خواننده های زیادی رو مقبول میدانست. لازم به ذکر است ایا ؟ 
نوچ، کسی که اینجا میاد تک تک سلیقه های منو میدونه، لازم نیست...

72

یک قهوه درهوای بارونی
به قول هدی #بزن
Pictures loading...

71

خدایااااا، خدایااااا هوا لَرَه با..... 😍😍😍😍😍
میشه نرفت بیرون؟؟؟؟
بجون تو اگه بشه. بریم یه دوش بگیریم و بعدم بزنیم به دل خیابونا...

70


😓😓😓😓😓 نیم ماهم نشد!!!!

امروز 21 هستش؟  🤔😩

هوووف😧🤚🤚🤚🤚🏻🤚🏻🤚🏻🤚🏻🤚🏻🤚🏻🤚🏻

69

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

68

در نیمه های شب...
اصلا این روزا نمیدونم چرا اینجوری شدم، تا نزدیک 2 بیدارم، بعد نماز صبحم دیگه نمیخوابم، بعد، روز اتی دم غروب تا 9،یا ده شب میخوابم، بعد دوباره از اول...
اصلا وضعیت داغونی دارم.
این شبا هوا جوریه که مدام میرم زیر پتو بعد پتو بعد میام بیرون بعد دوباره میرم و دوباره گرما...
دیگه نتیجه گرفتم یه پا بیرون باشه، یه پا تو.
والا دیگه!

67

جی جی جیجینگ!
همسر قهرمانم رادیو عزیز تراز جان رو به سرعت جت، درست کرد!! الهی شکر.

پ. ن
رنگ گرفتم موهامو سفید کنم 🤣 بعدم یه رنگی که تابحال نزدم. حالا قراره تست کنم.

66

بدترین غم دنیا، بدترین خبر دنیا...
رادیوی عزیزدلم، عزیزترازجانم، به گمانم سوخت!!!!
از بس فشارش دادم به دیوار مدتی بود که سیمش خم شده بود، بعد من سیمش رو صاف کردمو بعدم بهش چسب زدم، یه مدتی خیالم راحت بود، امروز حین عوض کردن جاش، درحال پخش بود که وحشیانه(! ) از برق کشیدمشو بردمش اون طرف تا بزنم به برق😭
یدفعه یا صدای ترکیدن درونی از خودش پخش کردو دودی بلند شد ازش!😢😢😢
الهی بکشنه دستم.
حالم چقدر خوب بود و حالا چقدر بدم!!!

پ. ن
کادوی همسر جان بود، و چقدر خاطرش برام عزیز بود!

#چشم_شور_خوارشوهر😡😠
#شوخی😩

65

یا رب العالمین، یارحمان و یارحمیم
یا ربی!!
#tell me
#tony

64

( sunsoring).... امشب اما مثله بقیه شبا یی که بیدارمو تو خوابت میبره ، دستت زیر گوشمه تکون که میخورم، گوشوارمو توی ناخودآگاههت محکم میگیری...
مثله بچه کوچولوهایی که انگشت مامانشونو تو خواب گاهی محکم تر میگیرن

63

ما بیداریم و بی خواب، شما چطور؟

62

جمعه ها ی دوستداشتنیه ما...
از هفته دیگه دانشگاه فرهنگیان کلاساش شروع میشه و جابر میره... اونم سه شبانه روز!!!
من دق میکنم...

61

امیدی که توی خونه پدری توی قلبم زنده میشه بدون شک هیچ کجای دنیا امن تر از این حریم نیست!

60

http://bayanbox.ir/view/56205236964470/20181108-074912.jpg

دلبر جان مریضه و از شدت سرما برخود میپیچد!

من، پرستاری بی تجربه!! بمیرم براش 😵😭

همیشه من مریض بودم و اون بهترین پرستار دنیا بود...


#دوستداشتنی_ترین_مرد_روی_زمین 

59

وقتی مامان زنگ زد که داریم میایم دیدنتون، ما جون دوباره گرفتیم...

58

چه روزایی که توی اون مسیر لعنتی شهرصنعتی بااین آهنگ گریه نکردم!!!( توفکرمیرم ،محسن یگانه، آلبوم نگاه )
خدایا، تلخ بود، اما دوستشون داشتم، تنها بودن اما شیرین بود...
صبر، صبر، صبر، چقدر صبور تر بودم، چقدر متفاوت تر، چقدر تغییر کردم!
این روزا تبدیل شدم به یه دختر بچه نازو لوس که صبح تاشب باید نازکشش کنارش باشه...
هرچند اون ازین کار خسته نمیشه! ولی ابهت اون روزا چقدر فرق داشت باحالا..
چقدر مستقل تر بودم، اما این روزا تا جابر نباشه به سختی میتونم از خیابون و جوبا رد بشم!
به سختی میتونم با یه مرد حرف بزنم. به سختی میتونم توی جمع های مختلط حضور داشته باشم.
و چقدر این روزا همه چیز سخت تره!
چند وقته پیش با کسی که بخاطرش 5سال توی سکوت خودم شکستم، دعوای بدی کردم، هرچند که او نم کم نیاورد اما من نباید اینهمه تند حرف میزدم! اینهمه بد!!!
کاش یکمی صبور تر میبودم...
کاش...
یچیز مدام گلمو فشار میده از این درد و غصه
خدایا...
بازم هیچی!
بعضی شبا که خیلی دلم میگیره و میایم برای خواب، میزنم زیر آواز، از مجردیام اینجوری بودم، می‌رفتم توی اتاق، درو می‌بستم و آروم اشک می‌ریختم و یه آهنگ خاص رو زیر لبم زمزمه میکردم، 
بعد ازدواجمم همینطور، میخوابم و چشمامو میبندم تا جابر حلقه اشکو توی چشمام نبینه، 
حالا اون آهنگ خاص چیه؟؟
بیت آخر، محسن یگانه، آلبوم حباب .... 
گوش بده 

57

مگه آدم عاشق حتی با دیدن بچه ی عشقش دلسرد میشه؟
اگه شد، پس هیچی...
مگه آدم عاشق عشقشو ول میکنه و میره سراغ کس دیگه؟؟
اگه کرد، پس هیچی...
من، همینم،
پس هیچی!
حرفایی که هروز تکرار میکنم توی ذهنم...
اما.. 
آهنگ من هستم بابک جهانبخش، میشه تمام حرفام!
ازین افتضاح ترچیه؟؟ خدایا این عذابو توی زندگی هیچ بنده ای نیار! همین.. 

56

حالم کلا بدددددددده
ااااااه.

55

دوستان کسی اگر جاتخم مرغی فلزی( سبد فلزی دسته دار) پیداکرد اطلاع بده تهیه کنم.
موشکر

55

Look at where we were And look at where we are

And tell me

Is this how he’d want it to be?

54

دلم لرزید...
تنهام!
امدم کنار پنجره اشپزخونه و زدم کنار این پرده هارو، چهارپایه که بهترین صندلیه برای کنار پنجره گذاشتم و نشستم روش....
خیابون بارونیه
هوا ابریه
رادیو کنارم،لب تاپ روبروم،صدای غلغل اشی که بار گذاشتم و دلبریه کتری و قوری روی بخاری نو رسیده، و بخار چایی داغ

53

سریال عبور از پاییز...
ماه رمضان سال 88! اون سالها چقدر جوون بودم!
چه سالای عجیب و خاصی بودن.
این فیلم برام خیلی یادآور اون روزاست.
شبکه ای فیلم مهربون که هیچوقت طرفداراشو یادش نمیره!

52

یه دوش اساسی کلی از خستگی روز و از جون ادم بیرون میکشه...

امروز خیلی خستم.
یه کیف خانومانه ام گرفت به‌ قیمت گزااااف!!! حالم بهم میخوره دیگه ازاین همه گرونی! قصد کردم تا سه سال کیف نخرم!!!!
لعنت به هرکی که به این روحانی مفسد فی الارض رای داد...

51

خب!
تا بحال از آرزوهای به وصال نرسیده براتون گفتم یا نه؟
خیله خب الان میگم، دیروز داشتیم با همسر اصلا راجع به یه موضوع تحلیلی صحبت میکردیم بعد بهش گفتم راستی این پولو بگیر برام بریز توی کارتم.
یه نگاه کرد: نمیخواد خودم میریزم نگه دار دست خودت اینو
و من پافشاری کردم که نه، اینو بگیر همینقدرم بریز توی کارت..
دوباره یه نگاه مشکوک 😕 به پاکوبیدن من روی زمین!!!! 🤣
گفت حالا چه فرقی داره. باشه بعدا میریزم
گفتم نه کارواجب دارم بریز دیگه( دقیقا توی موقعیت های حساس نمیدونم چرا همکاری نمیکنه 😭😂)
بعد یهو متعجب شد!!! 🤤
مگه من دیروز برات پول کارت به کارت نکردم 🤔 چی میخوای که ازون بیشتره؟ همونو خرج کن دیگه.
بعد موندم چی بگم!!!! 😅
گفتم بابا برای...
حرفمو قطع کرد با یه نیش خند، خانوم جان، من چیزی نمیخوام بگیر بشین! نری یوقت کادو مادو برام بخریا بخدا من راضی نیستم تو اینهمه برام تهیه ببینی، چندبار بگم؟
قیافه من 🤤
بعد:😢
وبعد:😭😭😭😭😭😭
و در نهایت روانه به سمت اتاق خواب
با کلی غرغر گفتم نشد ما یبار توی موقعیت حساس یچیز به تو بگیم تو دلیل و بهونه نیاری،
بیچاره تا شب منت کشی می‌کرد 😊😘
خلاصه، بهش گفتم چی میخوام بگیرم بااین که خیلی خوشش اومد ولی گفت لازم نیست اینهمه خرج کنم چون اصلا نمیتونه استفاده کنه، قرار شد گوشی یکم اومد پایین‌تر پولامونو جمع کنیم تابتونیم یدونه ازین خوباشو براش بخریم 😉
حالا اینکه میگم همکاری نمیکنه، چند روز پیش نزدیک هشت صد تومن ازپولام خونه مامان اینا جاموند، فقط 50تومن پیشم بود بعد پیام دادم میتونی برام یکم پول کارت به کارت کنی، پولام خونه مامان اینا مونده، بدون چونو چرا کلی پول ریخت به حسابم!!!
بعد دیروز خودم موندم تعجب!!! چرا گاهی آنقدر سرسختانه برخورد میکنه 😅
چرا واقعا مردا اینجورین؟؟؟؟🤔
نتیجه اخلاقی امروز :
سعی کنین همیشه مطیع همسر باشید در غیر این صورت خبری از کادو نیست! 🤣
پ. ن
امروز چه روز قشنگیه...
بریم بیرون یا زوده 😜؟

50

،متنفرم از انتظار...

49

خب، اینکه چرا با تمام خستگی تا ساعت یکوخورده شب بیدارم دلیلش دربه دری برای خرید کادو برای همسرهست.
دلیل:
اول اینکه امسال چون دستم خالی بود و نتونستم اون کادویی که در نظرم بود رو برای همسر بگیرم بخاطر همین کیک و شام تولد دلبرجان رو فقط تونستم تقبل کنم و خبری از آیپد نبود!!!! و تولدش بدون کادو موند! چون قصد داشتم براش یه گوشی یا تبلت خفن بخرم! و البته پولم نرسید. و تاامروز درگیر این سایت و اون سایت بودم تابلکه فرجی بشه منتهی نشد وبدتر شد! همه چیز گرونتر از چیزی شده که فکرشو کنی! و آمااااا دلیل دوم،
همسرجان امسال دومین نفر توی کل استان رتبه دبیری رو در آموزش و پرورش کسب کرده، و رسما یک معلم نمونه شده، و انشاالله بعداز دوره سال بعد، استخدام میشه.( آقامون باهوشه😍😎)
هرچند سال‌های پیش جز نفرات اول بود امابدلیل پارتی بازیه دیگران نتونست وارد بشه ودر نهایت انصراف داد.
سال های پیش هدایاهام پر بار تر بودن انگار، خب اون موقع انقدر گرونی نبود البته. سال اول براش تولد گرفتم، و عجیب شگفت زده شد، کادوشم یه پیرهن بودو یه کتاب مولانا.
سالگرد عقدمون توی خونه خودمون بودیم چون زود عروسی کردیم، یه پرینتر لیزری اچ پی با قابلیت کنترل از راه دور وای فای، گرفتم براش، فکرکنم الان بالای یکوپونصد باشه.
بعد همون سال تولدش براش یه هارد اکسترنال یه ترا گرفتم اونم باز نزدیک یه تومن، بعد شب یلدا سال اولمون که عروسی کردیم یه ادکلن براش گرفتم که البته در همه حالت هم‌سر در جواب کادوها ساکت ننشست البته! 😅 بسیار شرمندمون کرد... که حالا در ادامه میگم.
بعد سالگرد عروسیمون که سال دوم بود براش یه فلش 32 ضده همه چیز خریدم 😁 خلاصه تو اینو زیر پات خوردم کنی باز قابلیت استفاده داره 🤣
بعد سالروز عقدو تولدشم چون نزدیک به هم بود براش یه پاور بانک 20000 خریدم، حالا امسال تولد همسر و کادوی معلمیش رو الان در حال سفارش هستم، یک هندزفری بلوتوث جبرا، که چون خیلی با موبایل حرف میزنه 😭خیلی زنگخور داره 😱😭 با همراه یه صندوقچه منبت کاری شده به عنوان جاش، و یک قلم منبت کاری شده پرنده هدهد، ویک کتاب با عنوان من یک معلم هستم.
البته فردا قراره همشو سفارش بدم چون‌ کارتم الان اینجانیست.
لازم به ذکره که تمامی هدایا از دیجی کالا خریداری میشن.
حالا یه پستم از کادوهای همسر میذارم بعدا در ادامه.
پ. ن
فقط امیدوارم خوشش بیاد ازشون...

48

فدای این دلت خواهر جان...
بااون حرفا، باز اومده منت کشی! 

47

همیشه فکرم درگیر که بود با پیج هدی آروم میشد اماامشب اصلا داااغونم!!!
ذهن پر فکر و خسته من...

46

میگه فرهاد یه معدنچی بوده تا یه عاشق... 🤣

45

هرکسی از ظن خود شد یار من...

44

آخر شب، اگر خیلی حوصله داشته باشمو خیلی سرحال باشم روبه اینه لوازم آرایشی م میکنمو موهای کوتاهمو شونه میکشمو اندازه ش میکنم، که چقدر دیگه مونده تا بلند بشه قد روزی که عروس شدم!
امشب بهت یادت میاد چی گفتم؟
راجع به شب عروسیمون...
توی چشمات زل زدمو گفتم چقدر برام غریبه بودی، چقدر نسبت بهت سرد بودم... برام فقط یه شوهر بودی! یه نماد...
شب عروسی وقتی مادرشوهر دستمو گرفت و برد توی خونشون تا باخانواده ام خدافظی کنم، بغض کردم.
بابا اومد جلو بغلم کرد و محکم بغلش کردم و زار زار گریه کردم...
عمه هاش میگفتن عروسک خانوم مگه اسیری میبریمت...
من بازم گریه کردم، محکمتر بغلش کردم، سرخ شده بود از حجم غصه!
ته تقاریه لوس خونه، داشت برای همیشه از پیششون میرفت،بعد مامان اومد جلو و یه اخم کرد: بسه دیگه خوبیت نداره آنقدر گریه نکن.
از ترس ساکت شدم، بعد معصومه اومد.
محبوبه اما، گریه کنان اومد توی بغلم و چندین دقیقه توی بغل هم جلوی اونهمه آدم گریه کردیم...
صدای عمه ها و مادر شوهر دراومدو بزور محبوبه رو از بغلم بردن بیرون، اما هنوز گریه ها تموم نشدن...
داماد اومد. دلداریم داد اما اونشب به تنها کسی که نیاز نداشتم اون بود.
بعدم ازهمه خدافظی کردیم و راهی خونه سبزمون شدیم.
من توی راه هنوز اشک می‌ریختم و های های گریه میکردم.
خیلی ها، حتی کسایی که باور نمیکردم تا جلوی خونم اومدن و راهی خونه بختم کردن.
نمیدونم چرا امشب توی حال وهوای اونروزا بودم، یاد فردای عروسی که با زنگ مامان از خواب پریدم و دوییدم سمت تلفن، گوشیو برداشتم و گفت داریم میایم دیدنتون...
تاج سنگین و پر نگینم که دیگه اخرای مجلس طاقتمو طاق کرده بود جلوی میز تلویزیون بود و کلی گیره روی زمین ولو..
تور بلند و خوشگلم با اون شنل نازی که زیبایی لباسمو دوچندان کرده بودروی مبل، لباس عروسم روی میز جلو مبلی، روی زمین پر از نقل و برگ گل...
یاد شب قبلش افتادم، وقتی جابر در خونرو باز کرد و گفت بفرماییییید...
بهت زده و با بغض، وارد خونه ای شدم که تا شب قبلش آرزو ورودشو داشتم. از توی آینه و شمعدون خودمو بااون لباسا و چشمای گریون دیدم  رفتم جلو  دست کشیدم روی اینه، به چی فکر می کردم ؟. جابر حرف می‌زد ولی نمیشنیدم  تند تند قربون صدقه میرفت و سعی می کرد همه چیزو عادی جلوه بده... 
برام لباس آورد تا اون پیرهن دنباله داره سنگینو از تنم دربیارم، جای نگیناش که از تو تمام بدنمو خورده بود مونده بود. 
دست به تور و تاجو موهام و آرایشم نزد، و همونجوری افتادم روی تخت! انقدر خسته بودم که انگار هنوز گیجه گیجم.
توی ذهنم شب گذشته رو مرور کردم، بدخلقیامو حتی، جاروبرقی برداشتمو افتادم جونه خونه، مهمون داشتم و باید تمیز میشدهمه جا...

چقدر حرف زدم !!!
خلاصه، بعد باحالت خاصی که انگار مطمئن بود که الان عاشقشم پرسید الان چی ؟؟
خندیدمو گفتم من مست و تو دیوانه، ماراکه برد خانه ؟ 😉، تا اومد دوباره بپرسه، گفتم ای وای چایی یخ کرد بخور دیگه سرد شد!
بعدم محو تماشای فیلم...

43

جالبه هروقت این شخص خاص به اینجا میاد، بعد رفتنش وسیله هام میشکنه...

42

این متنی که توی توضیحات وبلاگ نوشتم دیشب، توی ترنسلیت گوگل زدم تااگر کسی زبان انگلیسی ش قوی نبود دچار مشکل نشه، البته حدس زده بودم که ترنسلیت گوگل اکثر مواقع کاربر رو سردر گم میکنه بخاطر ه، تستی خودم زدم چندبار هربار هزار تا معنی جواب داده!!!!
در کل، این جمله:
اجازه بده(کمک کن) من، تا دوباره بلند شم(برخیزم)
گفتم تا دچار اشتباه نشید!

41

فیلم خجالت نکش جز فیلمایی بود که سرش قهقهه زدم!!!

40

Ya rabbi

Let the my  Get up again

... Once again

39

بازم شب...
بازم یروز دیگه گذشت!
چشمامو بستم، دستاتو گرفتم شروع کردم به خوندن سوره واقعه...
چشاتو بستی و بعد باز کردی و زل زدی به چشمای بستم!
بین آیه ها گم شدم و خندیدم، برگشتم طرفت و دیدم داری با لبخند نگام میکنی...
تو چشمات داشتی میگفتی چجوری و کی این آیه هارو حفظ کرده؟!
بلند خندیدم چون توی سکوت لبخندت حرفتو خوندم.
دستای یخمو گرفتی و بوسشون کردی، بعدم باارامش خاصی گفتی: تو وقتی میخونی انگار من دارم میخونم..
وقتی باهات حرف می زنم انگار که باخودم دارم حرف می زنم، و...
کی شدی همه وجود من؟
ساکت بودمو فقط نگات کردم، گفتم چرا ه وقت میخوام برات سوره هایی که از حفظم روبخونم گم می شم بین آیه ها؟؟
خندیدی...
بعدم با یه ذوق و شیطنت گفتم یس ام بلدم ها بذار بخونم!
گفتی بخون و چشماتو بستی..
و
امشب هم گذشت عزیزه نازنین!

38

مهدی میگه : هیچ غصه نخور امسالم شما توی این سه ماه از انار بیمه ای! این یه صندوقو بگیر بازم ازون خوباش میارم!

این جمله نباید قند توی دلت آب کنه؟؟
منم که عاشق انار...

#انار_محمود_اباد
#بهترین_انار

37

سامی یوسف یکی از اعجوبه های بچه مذهبیاست...
اگر قدردان باشند!
#سامی_یوسف
#my_ummah

36

دیدن فیلم خط قرمز اونم بااین کیفیت توی تلویزیون 4k،51in مثل خوردن اشکنه توی ظرف طلاست!!!

35

توی این هوای بارونی راه رفتن یه صفای دیگه ای داره...
از خونه مامان اینا قدم زنان تا فروشگاه تونل اومدم و بعد از یه خرید گل گلی، و عوض کردن لباس عروسک حوله ای قشنگم، توی این بارون رسیدم به خونه سبزم 😍
ازدور که داشتم نزدیک خونه میشدم چنان توی دلم قربون صدقه ش میرفتم که انگار هزار ساله ندیدم خونه مو.
بعدم بدوبدو پله هارو دوییدم کلیدارو انداختم و درو باز کردم. جلوی در وایستادمو بلند داد زدم سلام خونه قشششنگم بعد بدو بدو رفتم سمت پنجره اتاق کار و پرده ها رو زدم کنار تا تمام خونرو بوی بارون برداره...
لباسامو عوض نکرده، کتری سماوی رو گذاشتم روی گازو بعدم لم دادم روی مبله مخصوص خواب...
یه نور امیدی توی خونه هر آدمی روشنه که باعث میشه بگی، هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه

پ. ن
خونه از جایی که ولو شده ام.

34

امروز خداروشکر خیلی روز خوبی بود...
بعدازخونه ما و خوردن اون ناهار بقول همسرجان محشرالعاده (مخلوطی از محشر و فوق العاده 😄) رفتیم خونه عزیز. مدت ها بود ندیده بودمش. بهم یه پارچه خیلی خوشگل داد و خیلی خوشحال شد که رفتیم دیدنش.
بعدم کلی باابجی چرخیدیم و ازگرونی نالیدیمو خرید کردیم.
امشبم همسرعزیزترازجان رو در خونه تنها گذاشتم و به اصرارابجی اینجا (خونه پدری) پیشش موندم.

33

خب خداروشکر تمام کارهام رو انجام دادم و حالا بوی قرمه سبزی جان تمام خونرو برداشته! 

امروز توی حموم به خیلی چیزای خوبی فکر میکردم. این یعنی دارم ادم میشم :)))) 

امنتظر میهمان های عزیز دل هستم ...

وااااااااااای داشت یادم میرفت یه خبر خوب دیگه اینکه چون امروز شانس بامنه، فیلم لاتاری هم رایگان شد، میتونید از سایت اپ تی وی جان  بگیرید! 

البته من و همسر و مادر وکل خانواده این فیلم رو به محض اومدن به سینما رفتیم سینما دیدیم به همین خاطر به راحتی دانلودش کردم شما میتونید هزینه رو پرداخت کنید تا بعدها مدیون نباشید!

32

فردا مهمون دارم چه مهمونااااااییییی😍😍😍😍
مادر و خواهرا ناهار رو قراره بیان اینجا.
این روزا بهترینن و من سرشار از حرف، منتهی وضعیت اینترنت و وقتم بهم ریخته که البته فکر کنم خوب بشه من بعد انشاالله...

31

قم بودیم...
یک قم مقبول 😊
و تازه رسیدیم و من مثل همیشه خسته

30

تاالان داشتم فیلم میدیدم...
دعوت و برف. به نظر من دنیای فیلم ها دنیای عجیبیه آدما بادیدن یک فیلم وارد دنیای یه سری آدم ها میشن وااین خیلی برام شیرینه...
خوابمه...
پ. ن
میگم شغل و رشته مورد علاقم بجز کامپیوتر به نظرت چیه؟ میگه طراح دکوراسیون داخلی( این حرفا رو چندماه پیش به هم گفتیم اما حالا میفهمم که نباید تعجب میکردم از حرفش چون اون بیشتر منو شناخته بود ظاهرا...)

29


حیف نبود اینارو اینجا نذارم؟ ؟

خب این که نقاشی بنده در نوجوانی میباشد و اون یکی هم فعلا نیمه کارست چون رنگم تموم شده و فردا صبح باید برم بگیرم اون یکی ام که بله، بله دوستان از اتاق فرمان اشاره میکنن که همون سرویس استیل مشکیه بوده حالا این شده 😊

هرچند که دیروز مامان وقتی بهش تلفنی این هنرمو گفتم و توضیح دادم چیو باهاش این کارو کردم تلفنو رو قطع کرد، اما شب وقتی اومدنو دیدن که چی بوده و چی شده .. دهن باز موندن و شگفت زده تااخر که برن بودن.

و اما.... 

لوستر قشنگم که دیگه لوستر قشنگم نبود از رنگش خسته شده بودم

این عکس بین کاربود 

و این نتیجه

. این چرخ نازنین 


قشنگه؟ 😍

28

خب، بلاخره راحت شدیم ازون حجمه عجیب جمعیت که در روز مدام وبو چک میکردن ! 

27

خب دیگه وقتشه که بهتون یکی از خوبی این روزگارو معرفی کنم 😁



خب ایشون همون چرخ خیاطی عزیزکرده این جانب هستن که این شدن و حتی قراره فرازیباترم بشن!!!!

تمام خونمون تقریبا داره دیگه پاستیلی میشه! حالا آخرش همرو براتون میفرستم 

26

یعنی درگیرم در حد لالیگا!!!!
این اسم مناسب ترین هست برای وبلاگم منتهی نمیدونم چرا اینهمه هرزه آماری داره!!!! عجیبه....
جالب میدونی چیه؟؟؟ اینکه دیگه میترسم اسم آدرس جدید رو توی اینجابذارم چون دقیقا همین‌ها میشن هرزه آمار وب جدید...
خوشبختانه اسم وبلاگ قبلی هنوز بنام خودمه شاید اسم هاجابجاشدن

25

به نظر شما خانوم خوب چه خانومیه ؟
خانومی که چندین ساعت توی آشپزخونه باشه و انواع غذاهارو درست کنه و بعد از آماده کردن حتی صبونه فردای همسرش آشپزخونه رو برق بندازه و بعدم با  اتیکت زدن به ظرف غذای شوهرش که "من صبحانه سرورخانه هستم 😉" کاراش تموم بشه، ولی باتموم خستگیاش حواسش حتی به گرماو سرمای خونش باشه! دست آخرم روبروی میزارایشش بایسته و انواعی از خوشبو ترین ادکلای دنیارو بزنه تا بوی سوخاری کردن قارچو مرغو پیاز داغه پوره صبونه و..... از تنش بره بیرون و بیاد توی رخت خوابش بخوابه!؟
نمیدونم! گاهی وقتا میگم پس اگر کسی این کارارو با تمام عشقش برای زندگیش مهیا نمیکنه، پس چطور زنده ست؟
زنانگی آداب خودش رو داره، و این رو هرکسی بلد نیست! 
پ. ن
خسته نباشی خانوم خونه 😘😉

23

اسم وبلاگ عوض می شود و در پست رمز داری گذاشته می‌شود برای دریافت رمز، پیغام بگذارید.
۰

24

بعد از کلی خستگی و کلی کااار بلاخره خونه م به حالت طبیعی خودش برگشت و با لذت خاصی نشستم چایی میخورم.
البته همونطور که گفتم باید بریم امیر کبیر توی جمع گرم و صمیمی خانواده همسرجانم.
برم یه دوش بگیرم تا ازین خستگی و کلافگی راحت بشم

22

مهمونی فوق العاده ای که برگزار شد و کلی همه راضی و خوشحال بودن، بلاخره تموم شد و خداروشکر رفت جز یکی از خوب ترین های روزهامون.

دیروزم از فرط خستگی از صبح و تا شب خونه بابا اینا بودم تا یکمی استراحت کنم خداروشکر اقا معلمم جلسه اولیا و مربیان داشت و با خیال راحت تا شب خونه بابا اینا بدون هیچ دغدغه ای گذروندم و از همه بهتر اینکه مامان برای شام نگهمون داشت و گفت چون خسته ای دیگه لازم نیست برگردی خونه و شام درست کنی بگو شوهرت بیاد اینجا یه دل سیر غذاتونو بخورید بعد هرجا خواستید برید.

و اما امروز...

جمع کردن خروارها ظرف شسته شده علی الخصوص به قول مادرشوهر جان اون چینی های سنگیــــــــــــــــــــــــن!

هرچند که از صبح که جابرو فرستادم مدرسه تاالان درحال وب گردی و به قول مامان یللی تللی بودم ولی به هرحال کاری که باید انجام بشه! و من همچنان خمیازه کنان پای لپ تاپ عزیز از تر ازجان (!) نشستم! :)))


پ.ن

گفتم لپ تا پ عزیز تر از جان یاد چند شب پیش افتادم که رعد و برق شدیدی میزد و همسر از ترس اینکه من ورجه وورجه نکنمو ندوام توی این اتاق و اون اتاق در اتاقارو محکم بست تا مثلا حالا خدایی نکرده اگرم رعد و برق به اهنای پنجره ها خورد و اتیشی هم گرفت حداقل خطر ازمون دور باشه (همون شب سهمگین که واقعا رعد و برقاش وحشتناک بود) حین بستن در اتاقابود که گفتم اول لب تاپ منو بیار بیرون!

بعد میگه یعنی منو ترور کنن تو دست ازین لب تاپت بر نمیداری !

ولی خبر نداشت این لب تاپ از وقتی برام عزیز شد که هدیه سالگردمون خودش برام گرفت!

منم چون باهاش اون شب قهر بودم در جوابش سکوت کردمو لب تاپو عین یه بچه توی بغلم گرفتمو با اخمایی افتاده تااخر فیلم دلدادگان سکوت کردم...

21

باید حتما بنویسم دوست عزیز فالو نفرما تا یارو بفهمه من نیازی به فالو کردنش ندارم؟؟؟؟ عجب بدبختی داریم از دست این جماعت ها!!! بعدم نمی‌فهمم من هیچ پستی ندارم چیه منو میخواد فالو کنه؟؟؟ یعنی اینهمه امیدواره به پست گذاشتن من؟؟؟
متاسفم! دیشب 15 دقیقه فقط داشتم ری مو و(! ) میکردمشون!

20

کارام انجام شدن و بعدم یه فیلم جدید و شام و چای و میوه و بعدم یه آقا معلم خسته و یه منه غرغرو...

مامان قراره فردا بیاد کمکم.
چقدر فیلمش مذخرف بود!
+ بلوک 9خروجی 2...
#مذخرف

19

خب، غروب شدو من خ مکنا باخیال راحت نشستمو اهنگای مورد علاقمو گوش میدم...
وبا یک چایی به آشپزخونه منفجر شده م نگاه میکنم و لبخند میزنم. و با آهنگ فیلم فروشنده، آهنگ بسیار زیبا و محبوبم تو والس تو جمو از النا که مطمئنم همه آدمای دنیا باهاش خاطره دارن... و کلی آهنگ قشنگ دیگه با پاییز وجودم خاطره بازی می‌کنم...
به قول آقای شریعتی پاییز همان بهارست که عاشق شده است...
چقدر دوستت دارم ماه زیبای من!
و البته بارون بسیار قشنگی که تمام شهرو پر کرد...

18

پاییز زیبای من،
ای فصل آیینه و زیبایی
ای فصل بی قراری...
عاشقانه میستایمت

17

خب، یه شروع دیگه ... 
چقدر امروز حالو هوام خوبه ؟ میپرسی چرا ؟ بت میگم. 
اول و مهم تر از همه اینکه صبح بیدار شدم و بید بید لرزان لرزان بدون توجه به موقعیت های اطرافم دوییدم توی حموم و یه دوش اساسی گرفتم و بازم بید بید کنان حوله رو پوشیدم و بعدم جلوی ایینه کمد وایستادمو خودمو نگاه کردم تا بببینم چیزی از زیبایی هام کم نشده باشه یوقت خدایی نکرده :)))) 
و توی فکر این بودم چرا رنگ اون پیرهن خوشگلم که روش نوشته پـَقیس (پاریس) ( ما میگیم پقی شما بگو پاریس، من در فرانس تحصیل کردم لهجه م تغییر کرده :) ) یهویی تغییر کاربری داده! 
بعدم به خاطر اینکه من مقصر بودم توی تغییر رنگش، خودمو لعنت میکردم! 
خلاصه... 
دوییدم به سمت تلویزیون و کنترلو برداشتمو زدم شبکه 3 تا سریال مورد علاقمو دلدادگان ببینم  و متاسفانه با حالا خورشید روبرو شدم و دوباره خاموشش کردم! صدای رادیو توی سکوت خونه جلب توجه کرد.
به جابر دیشب گفتم صبحا که داری میری مدرسه و من خوابمو به قول خودت دلت نمیاد بیدارم کنی حداقل رادیومو روشن کن تا باصدای اون بیدار شم و صبحا از تنهایی و سکوت خونه نترسم!
خرامان خرامان به سمت رادیو اومدم توی اشپزخونه، کتری رو برداشتم و توشو پر از اب کردم تا یه دمنوشی کافی چیزی بخورم. 
که یکدفعه خانوم مُرجی (!) گفت به به ! عجب هواییه امروز! چه بارونی! به به! 
یعنی این بشر که توی استدیو داره حرف میزنه به این فکر نمیکنه که یه عشق بارون توی این ور دنیا فوری گوشاش تیز میشه و پرده رو کنار میزنه و فقط تنها چیزی که از لذت اوشون نصیبش میشه یه هوای نیمه ابریه که امیدی ام به بارونش نیست؟؟؟ 
و بعد عصبانی کتری رو محکم میکوبه روی گاز! (الان به این فکر میکنم موقعی که رفتم و این گاز صفحه ای رو بگیریم و انتخاب من و دلبر جان شیشه ای بود و مامان گفت اصلا!! ببر پسش بده و استیلشو بخر، حتما خیلی خوب به خلقیات دخترش اشنا بوده وگرنه الان باید به عنوان سر جاهازی یه گاز دیگه تقدیمم میکرد!!!)
توی همین فکرا غوطه ور شده بودم که یادم اومد دیشب مادرشوهرجان و خواهرشوهر جان عزیز رو دعوت کردم دوشنبه به خونه ما بیان و کوفته تبریزی میل کنن!
البته یه سوپرایز دیگه ام براشون دارم، میخوام ته چین مرغ هم درست کنم ;) خانواده همسر کشون راه انداختم!!! :)))
خلاصه میهمان دارم چه میهمانانی!!!! 
امروزم کلی کار دار م! هر چند که مطمئنا الان تا یکی دوساعت دنبال فیلم جدید توی سایت های ایرانی و خارجی میگردم و ازون دونه درشتاشو چندتا دانلود میکنم و قید کارارو میزنم اما همین که مثله خامونای خیلی کدبانو هی بگم کلی کار دارم انگار خلیی با کلاسه! :))))
برم و اگر فرصت کردم برمیگردمو بقیه حرفامو میگم 

16

توی چرت خواب های دلبره جان، من نشسته ام پای دیدن فیلمای ارشیو هارد همسر...
فیلم دلشدگان عزیزم رو دارم میبینم.
قبلشم پرتقال خونی...
خیلی فیلم عجیبی بود!

15

لعنت به این معده درد...

14

بدون شک اگر از ازل قرار بوده مردی توی زندگیم بوده باشه، اولیش تو بودی....

پ.ن
قربون این افتادگی و نیازت توی نماز!

#بابای_نازنینم

13

میگن بچه های کوچولو وقتی خوابنو توی خواب میخندن یعنی دارن توی خواب با فرشته ها حرف میزنن!
من به تو چی بگم اخه پسر کوچولویه با مزه من که دیگه وقته باباشدنتو باز توی خواب میخندی😃
نکنه داری فرشته و حوری میبینی😡👼
خداکنه داشته باشی خواب منو ببینی...☹😭

12

ذهنی داغاااان و اشفته اندر دل شب؛
و
نگاهی از سر کمال به زندگانی...!

11

این‌داستان: ذهنی چنین اشفته، میان خانه ام ارزوست.

بین بلبشویی از تمام ظرفای چرک و اشپزخونه ی کثیف دارم فکرمیکنم با خودم و توی ذهنم پر از صداست...
- نفس من خیلی خوابمه بیا بریم بخوابیم😣
- تو بخواب عزیزم من کلی کاردارم میبینی که😐 😡
- اگه بخاطر من به خدا راضی نیستم من میگم بخواب فرداصب...
حرفشو قطع کردمو یادش اوردم که زهرا فردا صبونه خونمونه!
-خب پس بخاطر زهراست نه من😉☹
-نه قربونت برم تو که اص...🙃
-نخیرم ماست مالی نکن!😭😭 خیله خب...
مابقی حرفاشو نشنیدم تا زمانی که گفت :
شبت بخیر خانومم😘
قابلمه رو داشتم با دقت میشستم و توی فکرو خیالم بودم!
یاد حرف مامان افتادم که وقتی چند شب پیش اومد خونمونو داشت از اعماق وجودش به به و چه چه میکرد و میگفت به به ! افرین ! چه خونه زندگیی! چقدر تمیز!
و اینو بارها و بارها توی سر محبوبه میکوبید که ببین خواهرت چه زندگی داره!!!!
منم از تو به خودم غره میشدم! که کی میتونه جز تو اینهمه بهم امید به زندگی بده؟
امافرداش وقتی با خواهرا خونه ی مامان اینا بحث شد، مدام میگفت خیلی خودتونو واسه مردتون هلاک نکنید مردا تمیزی خونه زندگی رو نمیفهمن، ترو تازگیه زنشونو فقط میخوان ولا غیر!
اول توی ذهنم گفتم این‌مامان خودش اینهمه سال...بعد پشیمون شدم و جابر اومد توی ذهنم!
نه! اون همچین مردی نیست!
.
.
.
صدای رادیو ذهنمو اشفته کرد! و از بین اونهمه فکر پریدم توی سینک ظرفشویی و پارچه مخصوص ظرف های خیس رو پهن کردم روی میز ناهار خوری و شروع کردم ابکشی ظرفا و بهپعدم بادقت چیدنشون روی میز ناهارخوری...
بعدم به این فکرکردم گه چه خوب شد که میزو توی اشپزخونه گذاشتم حداقل دست راستم توی کارهاس!

بعد رفتم سراغ نتیجه گیری افکار بالا که من لذت میبرم از کار خونم، من لذت میبرم از تمیزی زندگی و حال خوشه بعدش، حالا بذار مامان هرجوری میخواد فکرکنه! اون دلش میسوزه وگرنه منظورش بدیه مردا نیست.
اگر بدونی که چقدر کار خونه به جونم میچسبه در حدی که میتونم بگم انرژی طراحی یک سایت رو بهم میده! حتی بیشتر!!! پس کاری رو میکنم که لذتشو میبرم!
و و و ... خیلی فکرای دیگه که توی ذهنم عین یه اتوبان جابجا شدن.
چایی ایرانی که درست کرده بودم و دم کشیده بود و ریختمو با یه بیسکوییت خوردم باز برگشتم سراغ کارام...

#من_عاشق_زندگیمم!
#روزمرگیه_خانوم_خونه
#غیبت_های_نا_گفته

10

خش خش صدای پای خزان است یک نفر در را بروی حضرت پاییز وا کند...



#پادشاه_فصل‌هاست_پاییز
#پاییز_عاشق_است...
#رادیو_پیام

9

میگه رامین و خانواده اش عین دخترای خیابونی باهام حرف زدن!
میخواستم بگم یادته من چقدر خون جیگر خوردم که دست بکش!!! بس کن!!!
هیچی حالا باید بعدازظهر با کلی کار بیوفتم دنبالش خانوم طبق معمول خط عوض کنه و دوماه دیگه دو باره از اول...

8

ز تمام بودنی ها، تو همین، از آن من باش...

پ.ن
#آقا_معلمه_خسته_ما😗

7

شارژ موبایل هر ۵ساعت یه بار روبه موته!!!
اینترنتی که ۳ماهه اینبار ۱۵گیگ بوده اول مهر گرفتم پیام اومده ۸۵درصد استفاده شده!!!
چیکار دارم میکنم این ماه با خودم؟؟؟؟🤔😣
پ.ن
#مرگ_بر_اینستاگرام😞

6

امسال وقتی مریض شدم هربار خیلی سخت و طاقت فرسا بود! 
چرااا؟

5

بااین حال بد توی مخابرات منتظرم تا زهرا بیاد بریم شهر کتاب...

4

و بلاخره اولین تونیک مانتووار رو دوختم...
الهی ارامش این روزامو مدیونتم.
شکر

2

چرا امروز فیلتر شد اینجا؟؟؟؟؟🤔

8

در یخچالو باز کردم ، خواستم فریزرو تمیز کنم یه نگاه کردم به فریزر یه نگاه کردم به خودم ترجیح دادم همونجوری به قول محبوبه کول‌لمه بمونه😣😁
بابا این چه وضعیه اخه! اه.
حیف که مجبورم😐😑

7


این اینه خوشگلو همسر پارسال برای تولدم خرید! از مشهد پاساژ نگین اگر‌ اشتباه نکنم🤔 میناکاری اصل با شناسنامه در پشتش😍 که نماد اصالتش بود.

 هرچند کادوهای دیگه ای هم داد که همشون عزیزن اما این یجور دیگه ای عزیز تشریف داره.

داشتن طبق معمول جابجایی هایی رو انجام میدادم که اینو جز وسایلا دیدم و تموم هوش و حواسمو برد .

6

حجوم جمعیتی که حمله ور شده بودن به وبلاگ خیلی خطر ناک بود😆 سررریع از دسترسی وبلاگ رو خارج کردم و بسی خرسند گردیدندی ...
توی پست بعد یه دلبری رو میخوام بهتون نشون بدم.😉

5

چقدر از قالب اینجا‌بدم میاد‌..
باید عوض بشه!
وااای از خوبی امروز بگم یا توی یادت میمونه؟ امروز امیررضا رو ختنه کردن.
مادشوهر جان بهم ظرفای گل سرخی داااااااد😍😍😍😍
دورش بگروم یا زوده؟

4

شب، چرا می کشد مرا تو نشسته ای کجای ماجرا ؟
من چنان گریه میکنم که خدا بغل کند مرا...

3

میگن گناه قلب ادمو تیره میکنه...دله ادم وقتی میگیره که گناهی کرده باشه...
خدایا منو ببخش.
میخوام زندگی کنم، من این روزا زندگیمو به اندازه خودت دوست دارم... نابودم نکن!

2

ادرس این جا رو بدیم یا نه ؟

1

بسم الله الرحمن الرحیم 

کمی از من:
هر طایفه ای، زمن گمانی دارد
من زانِ خودم،
چنان که
هستم، هستم...
آخرین توئیت