مَن...

🍃Let the my Get up again

11

این‌داستان: ذهنی چنین اشفته، میان خانه ام ارزوست.

بین بلبشویی از تمام ظرفای چرک و اشپزخونه ی کثیف دارم فکرمیکنم با خودم و توی ذهنم پر از صداست...
- نفس من خیلی خوابمه بیا بریم بخوابیم😣
- تو بخواب عزیزم من کلی کاردارم میبینی که😐 😡
- اگه بخاطر من به خدا راضی نیستم من میگم بخواب فرداصب...
حرفشو قطع کردمو یادش اوردم که زهرا فردا صبونه خونمونه!
-خب پس بخاطر زهراست نه من😉☹
-نه قربونت برم تو که اص...🙃
-نخیرم ماست مالی نکن!😭😭 خیله خب...
مابقی حرفاشو نشنیدم تا زمانی که گفت :
شبت بخیر خانومم😘
قابلمه رو داشتم با دقت میشستم و توی فکرو خیالم بودم!
یاد حرف مامان افتادم که وقتی چند شب پیش اومد خونمونو داشت از اعماق وجودش به به و چه چه میکرد و میگفت به به ! افرین ! چه خونه زندگیی! چقدر تمیز!
و اینو بارها و بارها توی سر محبوبه میکوبید که ببین خواهرت چه زندگی داره!!!!
منم از تو به خودم غره میشدم! که کی میتونه جز تو اینهمه بهم امید به زندگی بده؟
امافرداش وقتی با خواهرا خونه ی مامان اینا بحث شد، مدام میگفت خیلی خودتونو واسه مردتون هلاک نکنید مردا تمیزی خونه زندگی رو نمیفهمن، ترو تازگیه زنشونو فقط میخوان ولا غیر!
اول توی ذهنم گفتم این‌مامان خودش اینهمه سال...بعد پشیمون شدم و جابر اومد توی ذهنم!
نه! اون همچین مردی نیست!
.
.
.
صدای رادیو ذهنمو اشفته کرد! و از بین اونهمه فکر پریدم توی سینک ظرفشویی و پارچه مخصوص ظرف های خیس رو پهن کردم روی میز ناهار خوری و شروع کردم ابکشی ظرفا و بهپعدم بادقت چیدنشون روی میز ناهارخوری...
بعدم به این فکرکردم گه چه خوب شد که میزو توی اشپزخونه گذاشتم حداقل دست راستم توی کارهاس!

بعد رفتم سراغ نتیجه گیری افکار بالا که من لذت میبرم از کار خونم، من لذت میبرم از تمیزی زندگی و حال خوشه بعدش، حالا بذار مامان هرجوری میخواد فکرکنه! اون دلش میسوزه وگرنه منظورش بدیه مردا نیست.
اگر بدونی که چقدر کار خونه به جونم میچسبه در حدی که میتونم بگم انرژی طراحی یک سایت رو بهم میده! حتی بیشتر!!! پس کاری رو میکنم که لذتشو میبرم!
و و و ... خیلی فکرای دیگه که توی ذهنم عین یه اتوبان جابجا شدن.
چایی ایرانی که درست کرده بودم و دم کشیده بود و ریختمو با یه بیسکوییت خوردم باز برگشتم سراغ کارام...

#من_عاشق_زندگیمم!
#روزمرگیه_خانوم_خونه
#غیبت_های_نا_گفته
رَواق
آخرین مطالب