مَن...

🍃Let the my Get up again

22

مهمونی فوق العاده ای که برگزار شد و کلی همه راضی و خوشحال بودن، بلاخره تموم شد و خداروشکر رفت جز یکی از خوب ترین های روزهامون.

دیروزم از فرط خستگی از صبح و تا شب خونه بابا اینا بودم تا یکمی استراحت کنم خداروشکر اقا معلمم جلسه اولیا و مربیان داشت و با خیال راحت تا شب خونه بابا اینا بدون هیچ دغدغه ای گذروندم و از همه بهتر اینکه مامان برای شام نگهمون داشت و گفت چون خسته ای دیگه لازم نیست برگردی خونه و شام درست کنی بگو شوهرت بیاد اینجا یه دل سیر غذاتونو بخورید بعد هرجا خواستید برید.

و اما امروز...

جمع کردن خروارها ظرف شسته شده علی الخصوص به قول مادرشوهر جان اون چینی های سنگیــــــــــــــــــــــــن!

هرچند که از صبح که جابرو فرستادم مدرسه تاالان درحال وب گردی و به قول مامان یللی تللی بودم ولی به هرحال کاری که باید انجام بشه! و من همچنان خمیازه کنان پای لپ تاپ عزیز از تر ازجان (!) نشستم! :)))


پ.ن

گفتم لپ تا پ عزیز تر از جان یاد چند شب پیش افتادم که رعد و برق شدیدی میزد و همسر از ترس اینکه من ورجه وورجه نکنمو ندوام توی این اتاق و اون اتاق در اتاقارو محکم بست تا مثلا حالا خدایی نکرده اگرم رعد و برق به اهنای پنجره ها خورد و اتیشی هم گرفت حداقل خطر ازمون دور باشه (همون شب سهمگین که واقعا رعد و برقاش وحشتناک بود) حین بستن در اتاقابود که گفتم اول لب تاپ منو بیار بیرون!

بعد میگه یعنی منو ترور کنن تو دست ازین لب تاپت بر نمیداری !

ولی خبر نداشت این لب تاپ از وقتی برام عزیز شد که هدیه سالگردمون خودش برام گرفت!

منم چون باهاش اون شب قهر بودم در جوابش سکوت کردمو لب تاپو عین یه بچه توی بغلم گرفتمو با اخمایی افتاده تااخر فیلم دلدادگان سکوت کردم...

رَواق
آخرین مطالب