مَن...

🍃Let the my Get up again

39

بازم شب...
بازم یروز دیگه گذشت!
چشمامو بستم، دستاتو گرفتم شروع کردم به خوندن سوره واقعه...
چشاتو بستی و بعد باز کردی و زل زدی به چشمای بستم!
بین آیه ها گم شدم و خندیدم، برگشتم طرفت و دیدم داری با لبخند نگام میکنی...
تو چشمات داشتی میگفتی چجوری و کی این آیه هارو حفظ کرده؟!
بلند خندیدم چون توی سکوت لبخندت حرفتو خوندم.
دستای یخمو گرفتی و بوسشون کردی، بعدم باارامش خاصی گفتی: تو وقتی میخونی انگار من دارم میخونم..
وقتی باهات حرف می زنم انگار که باخودم دارم حرف می زنم، و...
کی شدی همه وجود من؟
ساکت بودمو فقط نگات کردم، گفتم چرا ه وقت میخوام برات سوره هایی که از حفظم روبخونم گم می شم بین آیه ها؟؟
خندیدی...
بعدم با یه ذوق و شیطنت گفتم یس ام بلدم ها بذار بخونم!
گفتی بخون و چشماتو بستی..
و
امشب هم گذشت عزیزه نازنین!
رَواق
آخرین مطالب