مَن...

🍃Let the my Get up again

48

امشب باید تنها باشم توی دل شب، بگیرم بخوابم. 
شاید امشب اولین شبی باشه که تنهایی میخواد رخنه کنه توی وجودم، باید بتونم چشمامو بذارم روی همو برقارو خاموش کنم...
من نمیترسم
من نمیترسم
من نمیترسم...
من میتونم
هیچی نیست،
خیلی از ادما تنهان...
خیلی از ادمای این اپارتمان تنهان...
 مثله زهره که اکثراوقات تنهاست زهره ولی ۳۰سالشه، شایدم هیچوقت وقتی به سن من بوده تنها نبوده...
خانوم حکیمی پیرزن تنهای دیوار به دیوارمون، که چندین ساله تنهاست...
 اما نه، اونم تا همین چندسال پیش با مادر پیرش زندگی میکرده، پس توی ۲۰سالگی تنها نبوده...
مریم...که شوهرش همیشه خدا توی این جاده و اون جاده ست. البته اونم ۳۷،۸سالشه خیلی سالی ام‌نیست که شوهرش راننده ست.
تازه دوتا بچه ام داره....
به هرحال... امشبم یه شبه مثله شبای دیگه. میگذره...
پ.ن
همسر فردا میاد، تموم میشه این پیله تنهاییی...
فردا کای کار دارم!
کمی از من:
یک شهر دلش رفت که من دل به تو بستم
من امدم از تو بنویسم که دلم رفت...!