مَن...

🍃Let the my Get up again

85

توی این خونه نماز صبح برای من از همه چیز خاطره آور تره! یعنی در این حد؟ آخ که چقدر اینجا خوبه...

84

دانشگاه جابر شروع شده و من ازین به بعد دوسه روزی رو در هفته مهمان خانواده خودم و همسرم هستم.
این هفته رو فعلا روز اول رو اینجا بودم. آخه پنجشنبه عروسی داریم، دم خروسی داریم 🙄 چی شودهههههه؟ بخاطر همین باید رنگ موهامو به زیتونی تغییر میدادم که اون الحمدلله بلاخره همونی شد که میخواستم. رنگ موهای حلما جونم 😘
میدونی که راضی به رفتن نیستم منتهی حریف مادرشوهر نمیشم!!! هرچند همسر خودشو مثله همیشه کنار میکشه و من طبق معمول تنها باید برم.
من این سر دنیا و اون اونور دنیا...
خدایا این یک سال تموم شه زود! مرا طاقتی نیست!!

پ. ن
لازمه بگم فشارم به روی 8 بود؟؟؟؟
حالی چنین خراب!!

83

قشنگیش به همینه که وقتی میری به خونه پدریت، بابات که دیدت گل از گلش میشکوفه و محکم بغلت میگیره و ماچ محکم میکنتت!
و از همه قشنگ تر اینه که با هیچکس دیگه این کارو نمیکنه 😜 یعنی ته تقاری یه چیز دیگست! 😏

#سایه_ات_مستدام_ای_عشق

82

دیشب امیرو بردم سینما، سمیه ام هرجوری بود راضی کردم تابیاد، خیلی خوش گذشت بهمون.
مخصوصا که امیرعلی بااون غرور جذابه مردونش آخرش که داشتم لباسامو عوض میکردم اومد و بغلم کرد و آروم گفت : زن دایی دستت درد نکنه که بردیمون سینما 😘
من با تعجب گفتم خواش میکنم امیرجونم 😚

نامبرده بدون من هیچ کاری نمی کنه، و از افتخارات اینجانب اینه که مامانش با کتک نمیتونه نگهش داره ولی هر جا من باشم بدون شک اونم کنارمه 😓 وابستگی های این بچه گاهی آنقدر عجیبه همه مات می‌مونن!! خودم از همه بیشتر !  ولی یه غرور خرکی داره که هیچ جوره نمیتونی استدلالش کنی! درست عین یه پسره 20 و خورده ای سالست! 
در کل یخورده دیر آشنا شدم باهاش وگرنه 17 سال تفاوت سنی چیزی از علایق من کم نمی‌کرد 😅

#امیرعلی_جون
#هشتگ

81

من، یه ابر بی بخار...
ادمای زندگیمو، اعتماد نا بجا،
از یه جا به بعد دلو باورای من شکست!!!

#سرنوشتمو_ببین!
#محسن_فیووریت

80

سرنوشتمو ببین
مهربونترینشون
غصه هاش به من رسید
شادیاش به دیگرون...

#محسن_یگانه (فیووریت)

79

امروز وقتی رفته بودم بیرون، یکی از دوستای دوران هنرستان‌ رو دیدم، که خیلی باهم صمیمی بودیم، کنارم وایستادو کلی باهم خندیدیم یخورده که بحث جدی شد برگشت گفت شنیدم زن شیخ شدی!!! ؟ آره! ؟
گفتم آره دیگه، تو از کجا خبردار شدی..

پ. ن( جاداره اینجا یادی کنیم از سوقان دیق(!+!)که نمیدونم درست نوشتم یا نه اصلا اسمش و، آدمای بسیییار جالبی هستن، علی الخصوص کسایی که مستقیما توی همون روستا هنوز زندگی میکنن، اخلاقا و رفتارای خاصی دارن، گویش بسیار مشابه با ساوجی های عزیز، و البته جاداره اینجا یادی کنیم از بسیییار کنجکاو بودن اونها، و کمی تا قسمتی دهن لقیشون! )
بعد دختر خاله اش که دوست خواهرشوهر دخترخاله منم میشه، گفت : من از زینب شنیدم که ازدواج کردی و...
خلاصه!
کلی گفتیم و خندیدیم و بعدم جداشدیم، میدونم که اونم الآن داره به این فکرمیکنه که وااای چقدر سخت و هزاران فکر دیگه که آدمای ما گاها به اشتباه راجع به هر آدم دیگه ای میکنن.
امروز میخوام درباره همین موضوع حرف بزنم :
اول اینکه واقعا ما آدما چرا خودمونو توی جایگاه قضاوت میذاریم؟ مگه ما تابحال زیر یه‌ سقف با آدمی که راجع بهش اینجوری قضاوت میکنیم زندگی کردیم؟
خیلیا از دوست و آشنا و فامیل و در و همسایه از من میپرسن سخت نیست با طلبه زندگی کردن؟
یا حتی بعضیام که بنظرمن از رده فهم و شعور اجتماعی در جایگاهی قرار ندارن، به خودشون اجازه میدن که به من چون همسر پیش نماز مسجدم، بگن حاج خانوم!! چون به شوهرم میگن حاج آقا!
خب، هرچند که من اصلااا ازین لفظ( و هر لفظ دیگه ای) ناراحت نمیشم، اما خیلیا رو دیدم که بدشون میاد!
نمیدونم، شایدم میخوان مثلا یه تیکه بندازن، ولی بنظر من آدم باید خیلی نادون باشه که به کسی که حسرت داره روزی حاج خانوم بشه، به تیکه بگه حاج خانم!
مثل این میمونه که آدم به کسی که حسرت دکتر شدن داره بگه خانم دکتر!!! و بعد خرسند باشه ازینکه، هه بهش تیکه انداختم!
در هرحال..
ما همه مون یه انسانیم، اما همیشه انسان ها به دو دسته تقسیم میشن، آدم های نادون و آدم های دانا
انسان های دانا کسانی هستن که به هر چیزی سر سری نگاه نمیکنن، اول فکر میکنن مسائل رو میسنجن، و بعد راجع بهش تصمیم میگیرن، نه قضاوت!
و آدم های نادون، همیشه سعی می کنن در جهل و نادونی خودشون بمونن، و ازینکه در این جایگاه هستن احساس غرور کذب میکنن! و البته فقط یک انسان نادونه که میتونه اینهمه از خودش مطمئن باشه.
خب، انسان دانا چی میگه؟ میگه که کسی برای زندگی توی جامعه به آینده خودش باید شغلی داشته باشه، حالا این شغل ممکنه هرچیزی باشه! یکی ممکنه دکتر متخصص باشه، یکی ممکنه راننده کامیون باشه، یکی ممکنه کارمند شهرداری باشه و خیابونارو تمیزکنه، یکی ممکنه بنا باشه و فلگی کنه، یکی ام ممکنه میلیاردر باشه و توی کارهای تجاری باشه! یکی ممکنه دانشمند باشه، یا عالم و محقق، که همیشه سرش توی درسو بحث باشه، یکی ام ممکنه نه، فنی کار باشه و صبح تاشب با دستگاه سروکار داشته باشه.
همهههه اینا، برای یه هدف زحمت میکشن، اونم رفاه اجتماعی و هزینه های براوردشده برای تامین همین رفاه.
پس:
کسی که دانشگاه درس میخونه و مهندس و دکتر میشه
یا کسی که توی خانه هنر و سینما درس میخونه و هنرمندمیشه
با کسی که توی حوزه علمیه درس میخونه تنها تفاوتش مثل بقیه مردمه، اونم توی نوع درسش. پس این آدم جدا از بقیه نیست!
اونی که روپوش سفید میپوشه و راه میره و تمام قدشو پول میگیرن، همونیه که به همون اندازه درس خونده اما چون توی حوزه علمیه بوده پس بنابراین :
نباید در برابر زحمتش هزینه ای دریافت کنه
مردم باید بخاطر لباسش( که لباس پیغمبرخداست، لباس همون امام حسینیه که براش سرو دست میشکنن) مسخره اش کنن.
اگر حرفی بزنه حالا به هردلیلی ایرادی توش باشه همه مردم این حقو به خودشون میدن که مورد استیضاح قرارش بدن، اگر همکارشون از سر نادونی هرکاری کنه باید تمام اونها جواب پس بدن و.... خیلی چیزای دیگه!!!
اما اگر یه دکتر آدم بکشه،( که الحمدلله صدقه سر اطلاعاتی که خواهر از بیمارستان میاره هزار جورشو دیدیم که بخاطر بی توجهی به مریضی که میلیون ها پول بابت دوا دکتر مریض دریافت کرده) هیچ کسی حرفی نمیزنه، یا اگر مهندسی خونه ای بساز که مردمش با فوت روی سرشون آوار بشه زندگیشون، باز همین مردم نادون، سکوت میکنن و باز هم طرفداری میکنن.
اما امروز زهرا  همون دوست قدیمی، اولین نفری بود که از من نپرسید : وااای سخت نیست؟ چرا باید سخت باشه!؟ اصلا دلیلش چیه  ؟ هرکسی با یه پسر مذهبی ازدواج کنه یعنی الان یه کمربند بسته دور کمرش و کلفتی میکنه و عذاب و زجر میکشه؟ نخیر! 
 خیلیا ازمن این سوالارو کردن، اما هیچکدوم مطمئنا آرامشی که توی این سختی من دارم. و ندارن. 
مردی که توی هر شرایطی مواظب همسرش باشه نذاره یه گوشه چشمشو کسی ببینه، این محدودیته ؟ من اسم اینو محدودیت نمی‌ذارم. اسمشو دوست داشتن میذارم ، و معتقدم مردی که زنش رو ولنگار ببینه و درست عین یه سیب زمینی پشندی کنارش قدم میزنه مزد نیست، همون سیب زمینیه که گفتم.
وقتی خیلی ازین رفتارای مشابه رو میبینم خداروشکر میکنم سختی که پشتش اینهمه فراق بال باشه آرزوی هر زنیه منتهی اون زنا مردی مثل مرد من ندارن تا مفهوم سختی رو بفهمن. 
نه تنها نرد من بلکه 70  80 درصد از مردای مذهبی. اونایی که اونهمه آزاد بودن الان توی دادگستری در حال دویدن دنبال مهرشونن. و معتقدم هستن که حقشون پایمال شده ! 
کدوم حق؟؟ کسی که خودشو در معرض بدترین فاجعه ها ی جامعه قرارمیده حقش همون گوشه خونه نشسته و دق کردن. 


پ. ن
بدلیل ضعف چشم، برای امشب کافیه، ادامه بحثو توی پستای بدی میذارم

78

توی این آپارتمان، یه قانون نانوشته هست بین ما چهارنفر( همسر و من، برادر و همسرش)، اونم اینه که، فیلم ترسناک نباید تنها دیده بشه و صفاش به باهم دیدنه.
امشبم برخلاف قانون همیشه که باید جمع تکمیل باشه، منتهی برادر جان عزیزدل، شب کار تشریف دارند و همسرش مهمان خونه سبز ما.
نامبرده الانم درکنارم بخواب رفته، چون لِوِل ترس فیلم بالا بود، ایشون به منزل نرفتن و امشب رو در اینجا موندن.
ساعت حدودا نزدیک 2صبحه منم بشدت خسته!
برم که فردا باسیدزهرا قراره بریم دوردور...

پ. ن
فیلم امشبمون: البته پوسترش برای قسمت دومه ما قسمت 3رو تموم کردیم. 

77

تو می‌روی که ابر غم ببارد...

#chartar

75

امروز جز روزای شلوغ زندگیم بود!
جابر رفته پایین دوستش ساعت ۱٢ ونیم نیمه شب زنگ زد که بیا پایین کارت دارم...
امیدوارم خیر باشه. نشستم و نگاه به ساعت میکنم.
خونه خواهر شوهرجان بودیم ربع ازساعته که رسیدیم خونه. ساعت نزدیکه 3صبحه و دارم کتاب میخونم و منتظرم تا جابر بیاد از پایین ببینم چیکارداشت دوستش.
و رادیو عزیز تراز جان در حال صحبت با من.

73

سال اول زندگی ما، با اهنگای حامد همایون بیشتر از هر کسی دیگه ای گذشت، مخصوصا اینکه من برای هر مناسبتی، یه مراسم خفن میگرفتم، امروز دلم چون هوا یخورده گرفته ست یهویی دل منم گرفت و رفتم سراغ ارشیوم.
بعد اهنگ عاشقانه رو پیدا کردم، پلی کردم ...
کللللی خاطره اومد توی ذهنم!
به نظر من خواننده ها توی غم و شادی مردم شریکن! یعنی چنان خاطراتو یاد ادم میارن که البوم یادگاری نمیاره!

پ.ن
وی جز نامبرده، خواننده های زیادی رو مقبول میدانست. لازم به ذکر است ایا ؟ 
نوچ، کسی که اینجا میاد تک تک سلیقه های منو میدونه، لازم نیست...

72

یک قهوه درهوای بارونی
به قول هدی #بزن
Pictures loading...

71

خدایااااا، خدایااااا هوا لَرَه با..... 😍😍😍😍😍
میشه نرفت بیرون؟؟؟؟
بجون تو اگه بشه. بریم یه دوش بگیریم و بعدم بزنیم به دل خیابونا...

70


😓😓😓😓😓 نیم ماهم نشد!!!!

امروز 21 هستش؟  🤔😩

هوووف😧🤚🤚🤚🤚🏻🤚🏻🤚🏻🤚🏻🤚🏻🤚🏻🤚🏻

69

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

68

در نیمه های شب...
اصلا این روزا نمیدونم چرا اینجوری شدم، تا نزدیک 2 بیدارم، بعد نماز صبحم دیگه نمیخوابم، بعد، روز اتی دم غروب تا 9،یا ده شب میخوابم، بعد دوباره از اول...
اصلا وضعیت داغونی دارم.
این شبا هوا جوریه که مدام میرم زیر پتو بعد پتو بعد میام بیرون بعد دوباره میرم و دوباره گرما...
دیگه نتیجه گرفتم یه پا بیرون باشه، یه پا تو.
والا دیگه!

67

جی جی جیجینگ!
همسر قهرمانم رادیو عزیز تراز جان رو به سرعت جت، درست کرد!! الهی شکر.

پ. ن
رنگ گرفتم موهامو سفید کنم 🤣 بعدم یه رنگی که تابحال نزدم. حالا قراره تست کنم.

66

بدترین غم دنیا، بدترین خبر دنیا...
رادیوی عزیزدلم، عزیزترازجانم، به گمانم سوخت!!!!
از بس فشارش دادم به دیوار مدتی بود که سیمش خم شده بود، بعد من سیمش رو صاف کردمو بعدم بهش چسب زدم، یه مدتی خیالم راحت بود، امروز حین عوض کردن جاش، درحال پخش بود که وحشیانه(! ) از برق کشیدمشو بردمش اون طرف تا بزنم به برق😭
یدفعه یا صدای ترکیدن درونی از خودش پخش کردو دودی بلند شد ازش!😢😢😢
الهی بکشنه دستم.
حالم چقدر خوب بود و حالا چقدر بدم!!!

پ. ن
کادوی همسر جان بود، و چقدر خاطرش برام عزیز بود!

#چشم_شور_خوارشوهر😡😠
#شوخی😩

65

یا رب العالمین، یارحمان و یارحمیم
یا ربی!!
#tell me
#tony

64

( sunsoring).... امشب اما مثله بقیه شبا یی که بیدارمو تو خوابت میبره ، دستت زیر گوشمه تکون که میخورم، گوشوارمو توی ناخودآگاههت محکم میگیری...
مثله بچه کوچولوهایی که انگشت مامانشونو تو خواب گاهی محکم تر میگیرن

63

ما بیداریم و بی خواب، شما چطور؟

62

جمعه ها ی دوستداشتنیه ما...
از هفته دیگه دانشگاه فرهنگیان کلاساش شروع میشه و جابر میره... اونم سه شبانه روز!!!
من دق میکنم...

61

امیدی که توی خونه پدری توی قلبم زنده میشه بدون شک هیچ کجای دنیا امن تر از این حریم نیست!

60

http://bayanbox.ir/view/56205236964470/20181108-074912.jpg

دلبر جان مریضه و از شدت سرما برخود میپیچد!

من، پرستاری بی تجربه!! بمیرم براش 😵😭

همیشه من مریض بودم و اون بهترین پرستار دنیا بود...


#دوستداشتنی_ترین_مرد_روی_زمین 

59

وقتی مامان زنگ زد که داریم میایم دیدنتون، ما جون دوباره گرفتیم...

58

چه روزایی که توی اون مسیر لعنتی شهرصنعتی بااین آهنگ گریه نکردم!!!( توفکرمیرم ،محسن یگانه، آلبوم نگاه )
خدایا، تلخ بود، اما دوستشون داشتم، تنها بودن اما شیرین بود...
صبر، صبر، صبر، چقدر صبور تر بودم، چقدر متفاوت تر، چقدر تغییر کردم!
این روزا تبدیل شدم به یه دختر بچه نازو لوس که صبح تاشب باید نازکشش کنارش باشه...
هرچند اون ازین کار خسته نمیشه! ولی ابهت اون روزا چقدر فرق داشت باحالا..
چقدر مستقل تر بودم، اما این روزا تا جابر نباشه به سختی میتونم از خیابون و جوبا رد بشم!
به سختی میتونم با یه مرد حرف بزنم. به سختی میتونم توی جمع های مختلط حضور داشته باشم.
و چقدر این روزا همه چیز سخت تره!
چند وقته پیش با کسی که بخاطرش 5سال توی سکوت خودم شکستم، دعوای بدی کردم، هرچند که او نم کم نیاورد اما من نباید اینهمه تند حرف میزدم! اینهمه بد!!!
کاش یکمی صبور تر میبودم...
کاش...
یچیز مدام گلمو فشار میده از این درد و غصه
خدایا...
بازم هیچی!
بعضی شبا که خیلی دلم میگیره و میایم برای خواب، میزنم زیر آواز، از مجردیام اینجوری بودم، می‌رفتم توی اتاق، درو می‌بستم و آروم اشک می‌ریختم و یه آهنگ خاص رو زیر لبم زمزمه میکردم، 
بعد ازدواجمم همینطور، میخوابم و چشمامو میبندم تا جابر حلقه اشکو توی چشمام نبینه، 
حالا اون آهنگ خاص چیه؟؟
بیت آخر، محسن یگانه، آلبوم حباب .... 
گوش بده 

57

مگه آدم عاشق حتی با دیدن بچه ی عشقش دلسرد میشه؟
اگه شد، پس هیچی...
مگه آدم عاشق عشقشو ول میکنه و میره سراغ کس دیگه؟؟
اگه کرد، پس هیچی...
من، همینم،
پس هیچی!
حرفایی که هروز تکرار میکنم توی ذهنم...
اما.. 
آهنگ من هستم بابک جهانبخش، میشه تمام حرفام!
ازین افتضاح ترچیه؟؟ خدایا این عذابو توی زندگی هیچ بنده ای نیار! همین.. 

56

حالم کلا بدددددددده
ااااااه.

55

دوستان کسی اگر جاتخم مرغی فلزی( سبد فلزی دسته دار) پیداکرد اطلاع بده تهیه کنم.
موشکر

55

Look at where we were And look at where we are

And tell me

Is this how he’d want it to be?

54

دلم لرزید...
تنهام!
امدم کنار پنجره اشپزخونه و زدم کنار این پرده هارو، چهارپایه که بهترین صندلیه برای کنار پنجره گذاشتم و نشستم روش....
خیابون بارونیه
هوا ابریه
رادیو کنارم،لب تاپ روبروم،صدای غلغل اشی که بار گذاشتم و دلبریه کتری و قوری روی بخاری نو رسیده، و بخار چایی داغ

53

سریال عبور از پاییز...
ماه رمضان سال 88! اون سالها چقدر جوون بودم!
چه سالای عجیب و خاصی بودن.
این فیلم برام خیلی یادآور اون روزاست.
شبکه ای فیلم مهربون که هیچوقت طرفداراشو یادش نمیره!

52

یه دوش اساسی کلی از خستگی روز و از جون ادم بیرون میکشه...

امروز خیلی خستم.
یه کیف خانومانه ام گرفت به‌ قیمت گزااااف!!! حالم بهم میخوره دیگه ازاین همه گرونی! قصد کردم تا سه سال کیف نخرم!!!!
لعنت به هرکی که به این روحانی مفسد فی الارض رای داد...

51

خب!
تا بحال از آرزوهای به وصال نرسیده براتون گفتم یا نه؟
خیله خب الان میگم، دیروز داشتیم با همسر اصلا راجع به یه موضوع تحلیلی صحبت میکردیم بعد بهش گفتم راستی این پولو بگیر برام بریز توی کارتم.
یه نگاه کرد: نمیخواد خودم میریزم نگه دار دست خودت اینو
و من پافشاری کردم که نه، اینو بگیر همینقدرم بریز توی کارت..
دوباره یه نگاه مشکوک 😕 به پاکوبیدن من روی زمین!!!! 🤣
گفت حالا چه فرقی داره. باشه بعدا میریزم
گفتم نه کارواجب دارم بریز دیگه( دقیقا توی موقعیت های حساس نمیدونم چرا همکاری نمیکنه 😭😂)
بعد یهو متعجب شد!!! 🤤
مگه من دیروز برات پول کارت به کارت نکردم 🤔 چی میخوای که ازون بیشتره؟ همونو خرج کن دیگه.
بعد موندم چی بگم!!!! 😅
گفتم بابا برای...
حرفمو قطع کرد با یه نیش خند، خانوم جان، من چیزی نمیخوام بگیر بشین! نری یوقت کادو مادو برام بخریا بخدا من راضی نیستم تو اینهمه برام تهیه ببینی، چندبار بگم؟
قیافه من 🤤
بعد:😢
وبعد:😭😭😭😭😭😭
و در نهایت روانه به سمت اتاق خواب
با کلی غرغر گفتم نشد ما یبار توی موقعیت حساس یچیز به تو بگیم تو دلیل و بهونه نیاری،
بیچاره تا شب منت کشی می‌کرد 😊😘
خلاصه، بهش گفتم چی میخوام بگیرم بااین که خیلی خوشش اومد ولی گفت لازم نیست اینهمه خرج کنم چون اصلا نمیتونه استفاده کنه، قرار شد گوشی یکم اومد پایین‌تر پولامونو جمع کنیم تابتونیم یدونه ازین خوباشو براش بخریم 😉
حالا اینکه میگم همکاری نمیکنه، چند روز پیش نزدیک هشت صد تومن ازپولام خونه مامان اینا جاموند، فقط 50تومن پیشم بود بعد پیام دادم میتونی برام یکم پول کارت به کارت کنی، پولام خونه مامان اینا مونده، بدون چونو چرا کلی پول ریخت به حسابم!!!
بعد دیروز خودم موندم تعجب!!! چرا گاهی آنقدر سرسختانه برخورد میکنه 😅
چرا واقعا مردا اینجورین؟؟؟؟🤔
نتیجه اخلاقی امروز :
سعی کنین همیشه مطیع همسر باشید در غیر این صورت خبری از کادو نیست! 🤣
پ. ن
امروز چه روز قشنگیه...
بریم بیرون یا زوده 😜؟

50

،متنفرم از انتظار...

49

خب، اینکه چرا با تمام خستگی تا ساعت یکوخورده شب بیدارم دلیلش دربه دری برای خرید کادو برای همسرهست.
دلیل:
اول اینکه امسال چون دستم خالی بود و نتونستم اون کادویی که در نظرم بود رو برای همسر بگیرم بخاطر همین کیک و شام تولد دلبرجان رو فقط تونستم تقبل کنم و خبری از آیپد نبود!!!! و تولدش بدون کادو موند! چون قصد داشتم براش یه گوشی یا تبلت خفن بخرم! و البته پولم نرسید. و تاامروز درگیر این سایت و اون سایت بودم تابلکه فرجی بشه منتهی نشد وبدتر شد! همه چیز گرونتر از چیزی شده که فکرشو کنی! و آمااااا دلیل دوم،
همسرجان امسال دومین نفر توی کل استان رتبه دبیری رو در آموزش و پرورش کسب کرده، و رسما یک معلم نمونه شده، و انشاالله بعداز دوره سال بعد، استخدام میشه.( آقامون باهوشه😍😎)
هرچند سال‌های پیش جز نفرات اول بود امابدلیل پارتی بازیه دیگران نتونست وارد بشه ودر نهایت انصراف داد.
سال های پیش هدایاهام پر بار تر بودن انگار، خب اون موقع انقدر گرونی نبود البته. سال اول براش تولد گرفتم، و عجیب شگفت زده شد، کادوشم یه پیرهن بودو یه کتاب مولانا.
سالگرد عقدمون توی خونه خودمون بودیم چون زود عروسی کردیم، یه پرینتر لیزری اچ پی با قابلیت کنترل از راه دور وای فای، گرفتم براش، فکرکنم الان بالای یکوپونصد باشه.
بعد همون سال تولدش براش یه هارد اکسترنال یه ترا گرفتم اونم باز نزدیک یه تومن، بعد شب یلدا سال اولمون که عروسی کردیم یه ادکلن براش گرفتم که البته در همه حالت هم‌سر در جواب کادوها ساکت ننشست البته! 😅 بسیار شرمندمون کرد... که حالا در ادامه میگم.
بعد سالگرد عروسیمون که سال دوم بود براش یه فلش 32 ضده همه چیز خریدم 😁 خلاصه تو اینو زیر پات خوردم کنی باز قابلیت استفاده داره 🤣
بعد سالروز عقدو تولدشم چون نزدیک به هم بود براش یه پاور بانک 20000 خریدم، حالا امسال تولد همسر و کادوی معلمیش رو الان در حال سفارش هستم، یک هندزفری بلوتوث جبرا، که چون خیلی با موبایل حرف میزنه 😭خیلی زنگخور داره 😱😭 با همراه یه صندوقچه منبت کاری شده به عنوان جاش، و یک قلم منبت کاری شده پرنده هدهد، ویک کتاب با عنوان من یک معلم هستم.
البته فردا قراره همشو سفارش بدم چون‌ کارتم الان اینجانیست.
لازم به ذکره که تمامی هدایا از دیجی کالا خریداری میشن.
حالا یه پستم از کادوهای همسر میذارم بعدا در ادامه.
پ. ن
فقط امیدوارم خوشش بیاد ازشون...

48

فدای این دلت خواهر جان...
بااون حرفا، باز اومده منت کشی! 

47

همیشه فکرم درگیر که بود با پیج هدی آروم میشد اماامشب اصلا داااغونم!!!
ذهن پر فکر و خسته من...

46

میگه فرهاد یه معدنچی بوده تا یه عاشق... 🤣

45

هرکسی از ظن خود شد یار من...

44

آخر شب، اگر خیلی حوصله داشته باشمو خیلی سرحال باشم روبه اینه لوازم آرایشی م میکنمو موهای کوتاهمو شونه میکشمو اندازه ش میکنم، که چقدر دیگه مونده تا بلند بشه قد روزی که عروس شدم!
امشب بهت یادت میاد چی گفتم؟
راجع به شب عروسیمون...
توی چشمات زل زدمو گفتم چقدر برام غریبه بودی، چقدر نسبت بهت سرد بودم... برام فقط یه شوهر بودی! یه نماد...
شب عروسی وقتی مادرشوهر دستمو گرفت و برد توی خونشون تا باخانواده ام خدافظی کنم، بغض کردم.
بابا اومد جلو بغلم کرد و محکم بغلش کردم و زار زار گریه کردم...
عمه هاش میگفتن عروسک خانوم مگه اسیری میبریمت...
من بازم گریه کردم، محکمتر بغلش کردم، سرخ شده بود از حجم غصه!
ته تقاریه لوس خونه، داشت برای همیشه از پیششون میرفت،بعد مامان اومد جلو و یه اخم کرد: بسه دیگه خوبیت نداره آنقدر گریه نکن.
از ترس ساکت شدم، بعد معصومه اومد.
محبوبه اما، گریه کنان اومد توی بغلم و چندین دقیقه توی بغل هم جلوی اونهمه آدم گریه کردیم...
صدای عمه ها و مادر شوهر دراومدو بزور محبوبه رو از بغلم بردن بیرون، اما هنوز گریه ها تموم نشدن...
داماد اومد. دلداریم داد اما اونشب به تنها کسی که نیاز نداشتم اون بود.
بعدم ازهمه خدافظی کردیم و راهی خونه سبزمون شدیم.
من توی راه هنوز اشک می‌ریختم و های های گریه میکردم.
خیلی ها، حتی کسایی که باور نمیکردم تا جلوی خونم اومدن و راهی خونه بختم کردن.
نمیدونم چرا امشب توی حال وهوای اونروزا بودم، یاد فردای عروسی که با زنگ مامان از خواب پریدم و دوییدم سمت تلفن، گوشیو برداشتم و گفت داریم میایم دیدنتون...
تاج سنگین و پر نگینم که دیگه اخرای مجلس طاقتمو طاق کرده بود جلوی میز تلویزیون بود و کلی گیره روی زمین ولو..
تور بلند و خوشگلم با اون شنل نازی که زیبایی لباسمو دوچندان کرده بودروی مبل، لباس عروسم روی میز جلو مبلی، روی زمین پر از نقل و برگ گل...
یاد شب قبلش افتادم، وقتی جابر در خونرو باز کرد و گفت بفرماییییید...
بهت زده و با بغض، وارد خونه ای شدم که تا شب قبلش آرزو ورودشو داشتم. از توی آینه و شمعدون خودمو بااون لباسا و چشمای گریون دیدم  رفتم جلو  دست کشیدم روی اینه، به چی فکر می کردم ؟. جابر حرف می‌زد ولی نمیشنیدم  تند تند قربون صدقه میرفت و سعی می کرد همه چیزو عادی جلوه بده... 
برام لباس آورد تا اون پیرهن دنباله داره سنگینو از تنم دربیارم، جای نگیناش که از تو تمام بدنمو خورده بود مونده بود. 
دست به تور و تاجو موهام و آرایشم نزد، و همونجوری افتادم روی تخت! انقدر خسته بودم که انگار هنوز گیجه گیجم.
توی ذهنم شب گذشته رو مرور کردم، بدخلقیامو حتی، جاروبرقی برداشتمو افتادم جونه خونه، مهمون داشتم و باید تمیز میشدهمه جا...

چقدر حرف زدم !!!
خلاصه، بعد باحالت خاصی که انگار مطمئن بود که الان عاشقشم پرسید الان چی ؟؟
خندیدمو گفتم من مست و تو دیوانه، ماراکه برد خانه ؟ 😉، تا اومد دوباره بپرسه، گفتم ای وای چایی یخ کرد بخور دیگه سرد شد!
بعدم محو تماشای فیلم...

43

جالبه هروقت این شخص خاص به اینجا میاد، بعد رفتنش وسیله هام میشکنه...

42

این متنی که توی توضیحات وبلاگ نوشتم دیشب، توی ترنسلیت گوگل زدم تااگر کسی زبان انگلیسی ش قوی نبود دچار مشکل نشه، البته حدس زده بودم که ترنسلیت گوگل اکثر مواقع کاربر رو سردر گم میکنه بخاطر ه، تستی خودم زدم چندبار هربار هزار تا معنی جواب داده!!!!
در کل، این جمله:
اجازه بده(کمک کن) من، تا دوباره بلند شم(برخیزم)
گفتم تا دچار اشتباه نشید!

41

فیلم خجالت نکش جز فیلمایی بود که سرش قهقهه زدم!!!

40

Ya rabbi

Let the my  Get up again

... Once again

39

بازم شب...
بازم یروز دیگه گذشت!
چشمامو بستم، دستاتو گرفتم شروع کردم به خوندن سوره واقعه...
چشاتو بستی و بعد باز کردی و زل زدی به چشمای بستم!
بین آیه ها گم شدم و خندیدم، برگشتم طرفت و دیدم داری با لبخند نگام میکنی...
تو چشمات داشتی میگفتی چجوری و کی این آیه هارو حفظ کرده؟!
بلند خندیدم چون توی سکوت لبخندت حرفتو خوندم.
دستای یخمو گرفتی و بوسشون کردی، بعدم باارامش خاصی گفتی: تو وقتی میخونی انگار من دارم میخونم..
وقتی باهات حرف می زنم انگار که باخودم دارم حرف می زنم، و...
کی شدی همه وجود من؟
ساکت بودمو فقط نگات کردم، گفتم چرا ه وقت میخوام برات سوره هایی که از حفظم روبخونم گم می شم بین آیه ها؟؟
خندیدی...
بعدم با یه ذوق و شیطنت گفتم یس ام بلدم ها بذار بخونم!
گفتی بخون و چشماتو بستی..
و
امشب هم گذشت عزیزه نازنین!

38

مهدی میگه : هیچ غصه نخور امسالم شما توی این سه ماه از انار بیمه ای! این یه صندوقو بگیر بازم ازون خوباش میارم!

این جمله نباید قند توی دلت آب کنه؟؟
منم که عاشق انار...

#انار_محمود_اباد
#بهترین_انار

37

سامی یوسف یکی از اعجوبه های بچه مذهبیاست...
اگر قدردان باشند!
#سامی_یوسف
#my_ummah

36

دیدن فیلم خط قرمز اونم بااین کیفیت توی تلویزیون 4k،51in مثل خوردن اشکنه توی ظرف طلاست!!!

35

توی این هوای بارونی راه رفتن یه صفای دیگه ای داره...
از خونه مامان اینا قدم زنان تا فروشگاه تونل اومدم و بعد از یه خرید گل گلی، و عوض کردن لباس عروسک حوله ای قشنگم، توی این بارون رسیدم به خونه سبزم 😍
ازدور که داشتم نزدیک خونه میشدم چنان توی دلم قربون صدقه ش میرفتم که انگار هزار ساله ندیدم خونه مو.
بعدم بدوبدو پله هارو دوییدم کلیدارو انداختم و درو باز کردم. جلوی در وایستادمو بلند داد زدم سلام خونه قشششنگم بعد بدو بدو رفتم سمت پنجره اتاق کار و پرده ها رو زدم کنار تا تمام خونرو بوی بارون برداره...
لباسامو عوض نکرده، کتری سماوی رو گذاشتم روی گازو بعدم لم دادم روی مبله مخصوص خواب...
یه نور امیدی توی خونه هر آدمی روشنه که باعث میشه بگی، هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه

پ. ن
خونه از جایی که ولو شده ام.

34

امروز خداروشکر خیلی روز خوبی بود...
بعدازخونه ما و خوردن اون ناهار بقول همسرجان محشرالعاده (مخلوطی از محشر و فوق العاده 😄) رفتیم خونه عزیز. مدت ها بود ندیده بودمش. بهم یه پارچه خیلی خوشگل داد و خیلی خوشحال شد که رفتیم دیدنش.
بعدم کلی باابجی چرخیدیم و ازگرونی نالیدیمو خرید کردیم.
امشبم همسرعزیزترازجان رو در خونه تنها گذاشتم و به اصرارابجی اینجا (خونه پدری) پیشش موندم.

33

خب خداروشکر تمام کارهام رو انجام دادم و حالا بوی قرمه سبزی جان تمام خونرو برداشته! 

امروز توی حموم به خیلی چیزای خوبی فکر میکردم. این یعنی دارم ادم میشم :)))) 

امنتظر میهمان های عزیز دل هستم ...

وااااااااااای داشت یادم میرفت یه خبر خوب دیگه اینکه چون امروز شانس بامنه، فیلم لاتاری هم رایگان شد، میتونید از سایت اپ تی وی جان  بگیرید! 

البته من و همسر و مادر وکل خانواده این فیلم رو به محض اومدن به سینما رفتیم سینما دیدیم به همین خاطر به راحتی دانلودش کردم شما میتونید هزینه رو پرداخت کنید تا بعدها مدیون نباشید!

32

فردا مهمون دارم چه مهمونااااااییییی😍😍😍😍
مادر و خواهرا ناهار رو قراره بیان اینجا.
این روزا بهترینن و من سرشار از حرف، منتهی وضعیت اینترنت و وقتم بهم ریخته که البته فکر کنم خوب بشه من بعد انشاالله...

31

قم بودیم...
یک قم مقبول 😊
و تازه رسیدیم و من مثل همیشه خسته

30

تاالان داشتم فیلم میدیدم...
دعوت و برف. به نظر من دنیای فیلم ها دنیای عجیبیه آدما بادیدن یک فیلم وارد دنیای یه سری آدم ها میشن وااین خیلی برام شیرینه...
خوابمه...
پ. ن
میگم شغل و رشته مورد علاقم بجز کامپیوتر به نظرت چیه؟ میگه طراح دکوراسیون داخلی( این حرفا رو چندماه پیش به هم گفتیم اما حالا میفهمم که نباید تعجب میکردم از حرفش چون اون بیشتر منو شناخته بود ظاهرا...)

29


حیف نبود اینارو اینجا نذارم؟ ؟

خب این که نقاشی بنده در نوجوانی میباشد و اون یکی هم فعلا نیمه کارست چون رنگم تموم شده و فردا صبح باید برم بگیرم اون یکی ام که بله، بله دوستان از اتاق فرمان اشاره میکنن که همون سرویس استیل مشکیه بوده حالا این شده 😊

هرچند که دیروز مامان وقتی بهش تلفنی این هنرمو گفتم و توضیح دادم چیو باهاش این کارو کردم تلفنو رو قطع کرد، اما شب وقتی اومدنو دیدن که چی بوده و چی شده .. دهن باز موندن و شگفت زده تااخر که برن بودن.

و اما.... 

لوستر قشنگم که دیگه لوستر قشنگم نبود از رنگش خسته شده بودم

این عکس بین کاربود 

و این نتیجه

. این چرخ نازنین 


قشنگه؟ 😍

28

خب، بلاخره راحت شدیم ازون حجمه عجیب جمعیت که در روز مدام وبو چک میکردن ! 

کمی از من:
هر طایفه ای، زمن گمانی دارد
من زانِ خودم،
چنان که
هستم، هستم...
آخرین توئیت