مَن...

🍃Let the my Get up again

73

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

69

یه چمدون قدیمی دارم که مامان برای عروسیش بوده و حالا اونو به من داده توش پر از لباسه در حدی که بزور بسته میشه، لباسهایی که گاها حتی یکبارم تنم نکردم، امروز داشتم مرتبشون می‌کردم وچک میکردم که چی دارم و چی ندارم، به اخرای چمدون رسیدم که یکدفعه چشمم به اینا خورد،

لباسای عقد، لباس خاستگاری، کفش‌های عروسیم، و دلارای هدیه پیرزن مهربون که شب عروسیم توی اوج گریه هام توی پاکت گذاشته بودو بهم داد. 
چقدر اون روزا زود گذشت... 
چقدر خاطره توی ذهنم زنده شد بادیدن اینا ..
یادشون بخیر 
پ. ن
توی عکس چرااینهمه کفشا گنده شدن!!! 🤣🤔😂 
بجون خودم پام 38 بیشتر نیست، اینجا حدودا به 45میخوره 😆😭
کفش و کیف عقدم کجاست 😓؟ 

#کفش_سیندرلا🤣

65

یا رب العالمین، یارحمان و یارحمیم
یا ربی!!
#tell me
#tony

61

امیدی که توی خونه پدری توی قلبم زنده میشه بدون شک هیچ کجای دنیا امن تر از این حریم نیست!

44

آخر شب، اگر خیلی حوصله داشته باشمو خیلی سرحال باشم روبه اینه لوازم آرایشی م میکنمو موهای کوتاهمو شونه میکشمو اندازه ش میکنم، که چقدر دیگه مونده تا بلند بشه قد روزی که عروس شدم!
امشب بهت یادت میاد چی گفتم؟
راجع به شب عروسیمون...
توی چشمات زل زدمو گفتم چقدر برام غریبه بودی، چقدر نسبت بهت سرد بودم... برام فقط یه شوهر بودی! یه نماد...
شب عروسی وقتی مادرشوهر دستمو گرفت و برد توی خونشون تا باخانواده ام خدافظی کنم، بغض کردم.
بابا اومد جلو بغلم کرد و محکم بغلش کردم و زار زار گریه کردم...
عمه هاش میگفتن عروسک خانوم مگه اسیری میبریمت...
من بازم گریه کردم، محکمتر بغلش کردم، سرخ شده بود از حجم غصه!
ته تقاریه لوس خونه، داشت برای همیشه از پیششون میرفت،بعد مامان اومد جلو و یه اخم کرد: بسه دیگه خوبیت نداره آنقدر گریه نکن.
از ترس ساکت شدم، بعد معصومه اومد.
محبوبه اما، گریه کنان اومد توی بغلم و چندین دقیقه توی بغل هم جلوی اونهمه آدم گریه کردیم...
صدای عمه ها و مادر شوهر دراومدو بزور محبوبه رو از بغلم بردن بیرون، اما هنوز گریه ها تموم نشدن...
داماد اومد. دلداریم داد اما اونشب به تنها کسی که نیاز نداشتم اون بود.
بعدم ازهمه خدافظی کردیم و راهی خونه سبزمون شدیم.
من توی راه هنوز اشک می‌ریختم و های های گریه میکردم.
خیلی ها، حتی کسایی که باور نمیکردم تا جلوی خونم اومدن و راهی خونه بختم کردن.
نمیدونم چرا امشب توی حال وهوای اونروزا بودم، یاد فردای عروسی که با زنگ مامان از خواب پریدم و دوییدم سمت تلفن، گوشیو برداشتم و گفت داریم میایم دیدنتون...
تاج سنگین و پر نگینم که دیگه اخرای مجلس طاقتمو طاق کرده بود جلوی میز تلویزیون بود و کلی گیره روی زمین ولو..
تور بلند و خوشگلم با اون شنل نازی که زیبایی لباسمو دوچندان کرده بودروی مبل، لباس عروسم روی میز جلو مبلی، روی زمین پر از نقل و برگ گل...
یاد شب قبلش افتادم، وقتی جابر در خونرو باز کرد و گفت بفرماییییید...
بهت زده و با بغض، وارد خونه ای شدم که تا شب قبلش آرزو ورودشو داشتم. از توی آینه و شمعدون خودمو بااون لباسا و چشمای گریون دیدم  رفتم جلو  دست کشیدم روی اینه، به چی فکر می کردم ؟. جابر حرف می‌زد ولی نمیشنیدم  تند تند قربون صدقه میرفت و سعی می کرد همه چیزو عادی جلوه بده... 
برام لباس آورد تا اون پیرهن دنباله داره سنگینو از تنم دربیارم، جای نگیناش که از تو تمام بدنمو خورده بود مونده بود. 
دست به تور و تاجو موهام و آرایشم نزد، و همونجوری افتادم روی تخت! انقدر خسته بودم که انگار هنوز گیجه گیجم.
توی ذهنم شب گذشته رو مرور کردم، بدخلقیامو حتی، جاروبرقی برداشتمو افتادم جونه خونه، مهمون داشتم و باید تمیز میشدهمه جا...

چقدر حرف زدم !!!
خلاصه، بعد باحالت خاصی که انگار مطمئن بود که الان عاشقشم پرسید الان چی ؟؟
خندیدمو گفتم من مست و تو دیوانه، ماراکه برد خانه ؟ 😉، تا اومد دوباره بپرسه، گفتم ای وای چایی یخ کرد بخور دیگه سرد شد!
بعدم محو تماشای فیلم...
رَواق
آخرین مطالب