مَن...

🍃Let the my Get up again

75

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

71

خدایااااا، خدایااااا هوا لَرَه با..... 😍😍😍😍😍
میشه نرفت بیرون؟؟؟؟
بجون تو اگه بشه. بریم یه دوش بگیریم و بعدم بزنیم به دل خیابونا...

68


😓😓😓😓😓 نیم ماهم نشد!!!!

امروز 21 هستش؟  🤔😩

هوووف😧🤚🤚🤚🤚🏻🤚🏻🤚🏻🤚🏻🤚🏻🤚🏻🤚🏻

68

در نیمه های شب...
اصلا این روزا نمیدونم چرا اینجوری شدم، تا نزدیک 2 بیدارم، بعد نماز صبحم دیگه نمیخوابم، بعد، روز اتی دم غروب تا 9،یا ده شب میخوابم، بعد دوباره از اول...
اصلا وضعیت داغونی دارم.
این شبا هوا جوریه که مدام میرم زیر پتو بعد پتو بعد میام بیرون بعد دوباره میرم و دوباره گرما...
دیگه نتیجه گرفتم یه پا بیرون باشه، یه پا تو.
والا دیگه!

66

بدترین غم دنیا، بدترین خبر دنیا...
رادیوی عزیزدلم، عزیزترازجانم، به گمانم سوخت!!!!
از بس فشارش دادم به دیوار مدتی بود که سیمش خم شده بود، بعد من سیمش رو صاف کردمو بعدم بهش چسب زدم، یه مدتی خیالم راحت بود، امروز حین عوض کردن جاش، درحال پخش بود که وحشیانه(! ) از برق کشیدمشو بردمش اون طرف تا بزنم به برق😭
یدفعه یا صدای ترکیدن درونی از خودش پخش کردو دودی بلند شد ازش!😢😢😢
الهی بکشنه دستم.
حالم چقدر خوب بود و حالا چقدر بدم!!!

پ. ن
کادوی همسر جان بود، و چقدر خاطرش برام عزیز بود!

#چشم_شور_خوارشوهر😡😠
#شوخی😩

63

ما بیداریم و بی خواب، شما چطور؟

62

جمعه ها ی دوستداشتنیه ما...
از هفته دیگه دانشگاه فرهنگیان کلاساش شروع میشه و جابر میره... اونم سه شبانه روز!!!
من دق میکنم...

61

امیدی که توی خونه پدری توی قلبم زنده میشه بدون شک هیچ کجای دنیا امن تر از این حریم نیست!

58

چه روزایی که توی اون مسیر لعنتی شهرصنعتی بااین آهنگ گریه نکردم!!!( توفکرمیرم ،محسن یگانه، آلبوم نگاه )
خدایا، تلخ بود، اما دوستشون داشتم، تنها بودن اما شیرین بود...
صبر، صبر، صبر، چقدر صبور تر بودم، چقدر متفاوت تر، چقدر تغییر کردم!
این روزا تبدیل شدم به یه دختر بچه نازو لوس که صبح تاشب باید نازکشش کنارش باشه...
هرچند اون ازین کار خسته نمیشه! ولی ابهت اون روزا چقدر فرق داشت باحالا..
چقدر مستقل تر بودم، اما این روزا تا جابر نباشه به سختی میتونم از خیابون و جوبا رد بشم!
به سختی میتونم با یه مرد حرف بزنم. به سختی میتونم توی جمع های مختلط حضور داشته باشم.
و چقدر این روزا همه چیز سخت تره!
چند وقته پیش با کسی که بخاطرش 5سال توی سکوت خودم شکستم، دعوای بدی کردم، هرچند که او نم کم نیاورد اما من نباید اینهمه تند حرف میزدم! اینهمه بد!!!
کاش یکمی صبور تر میبودم...
کاش...
یچیز مدام گلمو فشار میده از این درد و غصه
خدایا...
بازم هیچی!
بعضی شبا که خیلی دلم میگیره و میایم برای خواب، میزنم زیر آواز، از مجردیام اینجوری بودم، می‌رفتم توی اتاق، درو می‌بستم و آروم اشک می‌ریختم و یه آهنگ خاص رو زیر لبم زمزمه میکردم، 
بعد ازدواجمم همینطور، میخوابم و چشمامو میبندم تا جابر حلقه اشکو توی چشمام نبینه، 
حالا اون آهنگ خاص چیه؟؟
بیت آخر، محسن یگانه، آلبوم حباب .... 
گوش بده 

57

مگه آدم عاشق حتی با دیدن بچه ی عشقش دلسرد میشه؟
اگه شد، پس هیچی...
مگه آدم عاشق عشقشو ول میکنه و میره سراغ کس دیگه؟؟
اگه کرد، پس هیچی...
من، همینم،
پس هیچی!
حرفایی که هروز تکرار میکنم توی ذهنم...
اما.. 
آهنگ من هستم بابک جهانبخش، میشه تمام حرفام!
ازین افتضاح ترچیه؟؟ خدایا این عذابو توی زندگی هیچ بنده ای نیار! همین.. 

54

دلم لرزید...
تنهام!
امدم کنار پنجره اشپزخونه و زدم کنار این پرده هارو، چهارپایه که بهترین صندلیه برای کنار پنجره گذاشتم و نشستم روش....
خیابون بارونیه
هوا ابریه
رادیو کنارم،لب تاپ روبروم،صدای غلغل اشی که بار گذاشتم و دلبریه کتری و قوری روی بخاری نو رسیده، و بخار چایی داغ

53

سریال عبور از پاییز...
ماه رمضان سال 88! اون سالها چقدر جوون بودم!
چه سالای عجیب و خاصی بودن.
این فیلم برام خیلی یادآور اون روزاست.
شبکه ای فیلم مهربون که هیچوقت طرفداراشو یادش نمیره!

52

یه دوش اساسی کلی از خستگی روز و از جون ادم بیرون میکشه...

امروز خیلی خستم.
یه کیف خانومانه ام گرفت به‌ قیمت گزااااف!!! حالم بهم میخوره دیگه ازاین همه گرونی! قصد کردم تا سه سال کیف نخرم!!!!
لعنت به هرکی که به این روحانی مفسد فی الارض رای داد...

51

خب!
تا بحال از آرزوهای به وصال نرسیده براتون گفتم یا نه؟
خیله خب الان میگم، دیروز داشتیم با همسر اصلا راجع به یه موضوع تحلیلی صحبت میکردیم بعد بهش گفتم راستی این پولو بگیر برام بریز توی کارتم.
یه نگاه کرد: نمیخواد خودم میریزم نگه دار دست خودت اینو
و من پافشاری کردم که نه، اینو بگیر همینقدرم بریز توی کارت..
دوباره یه نگاه مشکوک 😕 به پاکوبیدن من روی زمین!!!! 🤣
گفت حالا چه فرقی داره. باشه بعدا میریزم
گفتم نه کارواجب دارم بریز دیگه( دقیقا توی موقعیت های حساس نمیدونم چرا همکاری نمیکنه 😭😂)
بعد یهو متعجب شد!!! 🤤
مگه من دیروز برات پول کارت به کارت نکردم 🤔 چی میخوای که ازون بیشتره؟ همونو خرج کن دیگه.
بعد موندم چی بگم!!!! 😅
گفتم بابا برای...
حرفمو قطع کرد با یه نیش خند، خانوم جان، من چیزی نمیخوام بگیر بشین! نری یوقت کادو مادو برام بخریا بخدا من راضی نیستم تو اینهمه برام تهیه ببینی، چندبار بگم؟
قیافه من 🤤
بعد:😢
وبعد:😭😭😭😭😭😭
و در نهایت روانه به سمت اتاق خواب
با کلی غرغر گفتم نشد ما یبار توی موقعیت حساس یچیز به تو بگیم تو دلیل و بهونه نیاری،
بیچاره تا شب منت کشی می‌کرد 😊😘
خلاصه، بهش گفتم چی میخوام بگیرم بااین که خیلی خوشش اومد ولی گفت لازم نیست اینهمه خرج کنم چون اصلا نمیتونه استفاده کنه، قرار شد گوشی یکم اومد پایین‌تر پولامونو جمع کنیم تابتونیم یدونه ازین خوباشو براش بخریم 😉
حالا اینکه میگم همکاری نمیکنه، چند روز پیش نزدیک هشت صد تومن ازپولام خونه مامان اینا جاموند، فقط 50تومن پیشم بود بعد پیام دادم میتونی برام یکم پول کارت به کارت کنی، پولام خونه مامان اینا مونده، بدون چونو چرا کلی پول ریخت به حسابم!!!
بعد دیروز خودم موندم تعجب!!! چرا گاهی آنقدر سرسختانه برخورد میکنه 😅
چرا واقعا مردا اینجورین؟؟؟؟🤔
نتیجه اخلاقی امروز :
سعی کنین همیشه مطیع همسر باشید در غیر این صورت خبری از کادو نیست! 🤣
پ. ن
امروز چه روز قشنگیه...
بریم بیرون یا زوده 😜؟

48

فدای این دلت خواهر جان...
بااون حرفا، باز اومده منت کشی! 

45

هرکسی از ظن خود شد یار من...

43

جالبه هروقت این شخص خاص به اینجا میاد، بعد رفتنش وسیله هام میشکنه...

42

این متنی که توی توضیحات وبلاگ نوشتم دیشب، توی ترنسلیت گوگل زدم تااگر کسی زبان انگلیسی ش قوی نبود دچار مشکل نشه، البته حدس زده بودم که ترنسلیت گوگل اکثر مواقع کاربر رو سردر گم میکنه بخاطر ه، تستی خودم زدم چندبار هربار هزار تا معنی جواب داده!!!!
در کل، این جمله:
اجازه بده(کمک کن) من، تا دوباره بلند شم(برخیزم)
گفتم تا دچار اشتباه نشید!

41

فیلم خجالت نکش جز فیلمایی بود که سرش قهقهه زدم!!!

37

سامی یوسف یکی از اعجوبه های بچه مذهبیاست...
اگر قدردان باشند!
#سامی_یوسف
#my_ummah

35

توی این هوای بارونی راه رفتن یه صفای دیگه ای داره...
از خونه مامان اینا قدم زنان تا فروشگاه تونل اومدم و بعد از یه خرید گل گلی، و عوض کردن لباس عروسک حوله ای قشنگم، توی این بارون رسیدم به خونه سبزم 😍
ازدور که داشتم نزدیک خونه میشدم چنان توی دلم قربون صدقه ش میرفتم که انگار هزار ساله ندیدم خونه مو.
بعدم بدوبدو پله هارو دوییدم کلیدارو انداختم و درو باز کردم. جلوی در وایستادمو بلند داد زدم سلام خونه قشششنگم بعد بدو بدو رفتم سمت پنجره اتاق کار و پرده ها رو زدم کنار تا تمام خونرو بوی بارون برداره...
لباسامو عوض نکرده، کتری سماوی رو گذاشتم روی گازو بعدم لم دادم روی مبله مخصوص خواب...
یه نور امیدی توی خونه هر آدمی روشنه که باعث میشه بگی، هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه

پ. ن
خونه از جایی که ولو شده ام.

25

به نظر شما خانوم خوب چه خانومیه ؟
خانومی که چندین ساعت توی آشپزخونه باشه و انواع غذاهارو درست کنه و بعد از آماده کردن حتی صبونه فردای همسرش آشپزخونه رو برق بندازه و بعدم با  اتیکت زدن به ظرف غذای شوهرش که "من صبحانه سرورخانه هستم 😉" کاراش تموم بشه، ولی باتموم خستگیاش حواسش حتی به گرماو سرمای خونش باشه! دست آخرم روبروی میزارایشش بایسته و انواعی از خوشبو ترین ادکلای دنیارو بزنه تا بوی سوخاری کردن قارچو مرغو پیاز داغه پوره صبونه و..... از تنش بره بیرون و بیاد توی رخت خوابش بخوابه!؟
نمیدونم! گاهی وقتا میگم پس اگر کسی این کارارو با تمام عشقش برای زندگیش مهیا نمیکنه، پس چطور زنده ست؟
زنانگی آداب خودش رو داره، و این رو هرکسی بلد نیست! 
پ. ن
خسته نباشی خانوم خونه 😘😉

22

مهمونی فوق العاده ای که برگزار شد و کلی همه راضی و خوشحال بودن، بلاخره تموم شد و خداروشکر رفت جز یکی از خوب ترین های روزهامون.

دیروزم از فرط خستگی از صبح و تا شب خونه بابا اینا بودم تا یکمی استراحت کنم خداروشکر اقا معلمم جلسه اولیا و مربیان داشت و با خیال راحت تا شب خونه بابا اینا بدون هیچ دغدغه ای گذروندم و از همه بهتر اینکه مامان برای شام نگهمون داشت و گفت چون خسته ای دیگه لازم نیست برگردی خونه و شام درست کنی بگو شوهرت بیاد اینجا یه دل سیر غذاتونو بخورید بعد هرجا خواستید برید.

و اما امروز...

جمع کردن خروارها ظرف شسته شده علی الخصوص به قول مادرشوهر جان اون چینی های سنگیــــــــــــــــــــــــن!

هرچند که از صبح که جابرو فرستادم مدرسه تاالان درحال وب گردی و به قول مامان یللی تللی بودم ولی به هرحال کاری که باید انجام بشه! و من همچنان خمیازه کنان پای لپ تاپ عزیز از تر ازجان (!) نشستم! :)))


پ.ن

گفتم لپ تا پ عزیز تر از جان یاد چند شب پیش افتادم که رعد و برق شدیدی میزد و همسر از ترس اینکه من ورجه وورجه نکنمو ندوام توی این اتاق و اون اتاق در اتاقارو محکم بست تا مثلا حالا خدایی نکرده اگرم رعد و برق به اهنای پنجره ها خورد و اتیشی هم گرفت حداقل خطر ازمون دور باشه (همون شب سهمگین که واقعا رعد و برقاش وحشتناک بود) حین بستن در اتاقابود که گفتم اول لب تاپ منو بیار بیرون!

بعد میگه یعنی منو ترور کنن تو دست ازین لب تاپت بر نمیداری !

ولی خبر نداشت این لب تاپ از وقتی برام عزیز شد که هدیه سالگردمون خودش برام گرفت!

منم چون باهاش اون شب قهر بودم در جوابش سکوت کردمو لب تاپو عین یه بچه توی بغلم گرفتمو با اخمایی افتاده تااخر فیلم دلدادگان سکوت کردم...

17

خب، یه شروع دیگه ... 
چقدر امروز حالو هوام خوبه ؟ میپرسی چرا ؟ بت میگم. 
اول و مهم تر از همه اینکه صبح بیدار شدم و بید بید لرزان لرزان بدون توجه به موقعیت های اطرافم دوییدم توی حموم و یه دوش اساسی گرفتم و بازم بید بید کنان حوله رو پوشیدم و بعدم جلوی ایینه کمد وایستادمو خودمو نگاه کردم تا بببینم چیزی از زیبایی هام کم نشده باشه یوقت خدایی نکرده :)))) 
و توی فکر این بودم چرا رنگ اون پیرهن خوشگلم که روش نوشته پـَقیس (پاریس) ( ما میگیم پقی شما بگو پاریس، من در فرانس تحصیل کردم لهجه م تغییر کرده :) ) یهویی تغییر کاربری داده! 
بعدم به خاطر اینکه من مقصر بودم توی تغییر رنگش، خودمو لعنت میکردم! 
خلاصه... 
دوییدم به سمت تلویزیون و کنترلو برداشتمو زدم شبکه 3 تا سریال مورد علاقمو دلدادگان ببینم  و متاسفانه با حالا خورشید روبرو شدم و دوباره خاموشش کردم! صدای رادیو توی سکوت خونه جلب توجه کرد.
به جابر دیشب گفتم صبحا که داری میری مدرسه و من خوابمو به قول خودت دلت نمیاد بیدارم کنی حداقل رادیومو روشن کن تا باصدای اون بیدار شم و صبحا از تنهایی و سکوت خونه نترسم!
خرامان خرامان به سمت رادیو اومدم توی اشپزخونه، کتری رو برداشتم و توشو پر از اب کردم تا یه دمنوشی کافی چیزی بخورم. 
که یکدفعه خانوم مُرجی (!) گفت به به ! عجب هواییه امروز! چه بارونی! به به! 
یعنی این بشر که توی استدیو داره حرف میزنه به این فکر نمیکنه که یه عشق بارون توی این ور دنیا فوری گوشاش تیز میشه و پرده رو کنار میزنه و فقط تنها چیزی که از لذت اوشون نصیبش میشه یه هوای نیمه ابریه که امیدی ام به بارونش نیست؟؟؟ 
و بعد عصبانی کتری رو محکم میکوبه روی گاز! (الان به این فکر میکنم موقعی که رفتم و این گاز صفحه ای رو بگیریم و انتخاب من و دلبر جان شیشه ای بود و مامان گفت اصلا!! ببر پسش بده و استیلشو بخر، حتما خیلی خوب به خلقیات دخترش اشنا بوده وگرنه الان باید به عنوان سر جاهازی یه گاز دیگه تقدیمم میکرد!!!)
توی همین فکرا غوطه ور شده بودم که یادم اومد دیشب مادرشوهرجان و خواهرشوهر جان عزیز رو دعوت کردم دوشنبه به خونه ما بیان و کوفته تبریزی میل کنن!
البته یه سوپرایز دیگه ام براشون دارم، میخوام ته چین مرغ هم درست کنم ;) خانواده همسر کشون راه انداختم!!! :)))
خلاصه میهمان دارم چه میهمانانی!!!! 
امروزم کلی کار دار م! هر چند که مطمئنا الان تا یکی دوساعت دنبال فیلم جدید توی سایت های ایرانی و خارجی میگردم و ازون دونه درشتاشو چندتا دانلود میکنم و قید کارارو میزنم اما همین که مثله خامونای خیلی کدبانو هی بگم کلی کار دارم انگار خلیی با کلاسه! :))))
برم و اگر فرصت کردم برمیگردمو بقیه حرفامو میگم 

12

ذهنی داغاااان و اشفته اندر دل شب؛
و
نگاهی از سر کمال به زندگانی...!

11

این‌داستان: ذهنی چنین اشفته، میان خانه ام ارزوست.

بین بلبشویی از تمام ظرفای چرک و اشپزخونه ی کثیف دارم فکرمیکنم با خودم و توی ذهنم پر از صداست...
- نفس من خیلی خوابمه بیا بریم بخوابیم😣
- تو بخواب عزیزم من کلی کاردارم میبینی که😐 😡
- اگه بخاطر من به خدا راضی نیستم من میگم بخواب فرداصب...
حرفشو قطع کردمو یادش اوردم که زهرا فردا صبونه خونمونه!
-خب پس بخاطر زهراست نه من😉☹
-نه قربونت برم تو که اص...🙃
-نخیرم ماست مالی نکن!😭😭 خیله خب...
مابقی حرفاشو نشنیدم تا زمانی که گفت :
شبت بخیر خانومم😘
قابلمه رو داشتم با دقت میشستم و توی فکرو خیالم بودم!
یاد حرف مامان افتادم که وقتی چند شب پیش اومد خونمونو داشت از اعماق وجودش به به و چه چه میکرد و میگفت به به ! افرین ! چه خونه زندگیی! چقدر تمیز!
و اینو بارها و بارها توی سر محبوبه میکوبید که ببین خواهرت چه زندگی داره!!!!
منم از تو به خودم غره میشدم! که کی میتونه جز تو اینهمه بهم امید به زندگی بده؟
امافرداش وقتی با خواهرا خونه ی مامان اینا بحث شد، مدام میگفت خیلی خودتونو واسه مردتون هلاک نکنید مردا تمیزی خونه زندگی رو نمیفهمن، ترو تازگیه زنشونو فقط میخوان ولا غیر!
اول توی ذهنم گفتم این‌مامان خودش اینهمه سال...بعد پشیمون شدم و جابر اومد توی ذهنم!
نه! اون همچین مردی نیست!
.
.
.
صدای رادیو ذهنمو اشفته کرد! و از بین اونهمه فکر پریدم توی سینک ظرفشویی و پارچه مخصوص ظرف های خیس رو پهن کردم روی میز ناهار خوری و شروع کردم ابکشی ظرفا و بهپعدم بادقت چیدنشون روی میز ناهارخوری...
بعدم به این فکرکردم گه چه خوب شد که میزو توی اشپزخونه گذاشتم حداقل دست راستم توی کارهاس!

بعد رفتم سراغ نتیجه گیری افکار بالا که من لذت میبرم از کار خونم، من لذت میبرم از تمیزی زندگی و حال خوشه بعدش، حالا بذار مامان هرجوری میخواد فکرکنه! اون دلش میسوزه وگرنه منظورش بدیه مردا نیست.
اگر بدونی که چقدر کار خونه به جونم میچسبه در حدی که میتونم بگم انرژی طراحی یک سایت رو بهم میده! حتی بیشتر!!! پس کاری رو میکنم که لذتشو میبرم!
و و و ... خیلی فکرای دیگه که توی ذهنم عین یه اتوبان جابجا شدن.
چایی ایرانی که درست کرده بودم و دم کشیده بود و ریختمو با یه بیسکوییت خوردم باز برگشتم سراغ کارام...

#من_عاشق_زندگیمم!
#روزمرگیه_خانوم_خونه
#غیبت_های_نا_گفته
رَواق
آخرین مطالب