پنجشنبه ۲۸ آذر ۰۴
امشب مامان فهمید برادر یکی از فامیل های نزدیک که تازه وصلت کرده با ما،
در گذشته جز عاشق های دل خسته بنده بود
و با تعجب گفت :
چرا تاحالا بهم نگفتی که فلانی تورو میخواسته ؟
گفتم :
کجای کاری ؟ یه شهر دنبال دخترت بودن، تو از چی خبر داشتی آخه مادر من؟
با کنجکاوی پرسید :
تو توی جوابش چی گفتی بهش ؟
خندیدم و گفتم :
هیچی ،محل سگ بهش ندادم ...
و بعدم با همون حال مبهم پیش خودش گفت:
عجب ... قسمتو ببین توروخدا !
پ.ن
مامان همیشه میگه ،
وای از مهناز و اونهمه خواستگارش
حالا بعد از امشب، اوشون هم به لیست سیاه عشاقش اضافه شدن !😅